هیچکس نبود. بین دو ردیف چنار صورتام را سپردم به سوز بیواسطهی سرمای نوباوهی پاییز. نفس کشیدم. بعد نمیدانم چند ماه و چند روز و چند ساعت. هیچکس نبود و بیحایل و مکافات نفس کشیدم. بوی برگهای دودگرفته را که نفس بیرون میدادند فروبردم. هیچکس نبود و نفس کشیدم. نبودن تلخ است. سودای درآغوشکشیدن نابوده تلخ است. ناممکن تلخ است. اما نفس را تنگ میکند آغوش. ناممکن میبرد. نبود که نفس کشیدم، بیآرزو، بیرؤیا. زبانبستهی اخته فحلشدناش از سر غریزهیی بیقاعده است. دریدن اما قاعدهی بودن است. راه نفس زبانبسته را ببندی میدرد. یک بار که درید نصف راه را رفته. تا آن سر دنیا هم میرود که بدرد
نصف راه، ۴
نصف راه، ۳
نفسام برید. قرارم بود با خودم حرف بزنم و به نتیجه برسم. چنارهای نیمهجان خطدرمیان را شاهد بگیرم و تماماش کنم. سؤال اما گنگ بود: دقیقاً چه چیزی را تمام کنم؟ نیمی از راه به شمردن نفس گذشت. نیم آسانتر اما، نیمی مبهوت مهابت چنارهای نیمهجان بودم در تاریکی و خلوت نیمهشب، نیم دیگر تکرار میکردم: «خودتی و خودت.» نصف راه را رفتم: کسی نیست که به فریادم برسد. یک ایستادهبامشت بدهکارم. جای زبانبسته را که عوض کنی، خلق شهریشدهی خانهزادش ناپدید میشود. جای آن تمدن اختهی بستنیخورش، خوی درندهی عموزادههایاش مینشیند که پیش از هر چیز باید به فکر بقا باشد: قلمروی جدیدی بسازد، گوشهگوشه را به بوی تن و پیشآب آغشته کند، بعد روی بلندترین منظر یلهکند تا پشهیی بیاذناش پر نزند. خور و خواب معطل میماند تا قلمرو تسخیر شود، به هر قیمتی. امشب نصف راه را نشانام داد: تمدن اختهی بستنیخور من خوی درندهی عموزادههایام را چنان کنار زده که گذاشتم پشهی بیبتهیی در قلمروی من جولان بدهد و به جایاش من، در منتهای استیصال به برجکی آویزان بمانم. کفتارها هم سهمی دارند از این چرخه، قبول. اما خلق شهریشدهی خانهزاد من بیش از آنکه تب بیاورم خراش برداشته
نصف راه، ۲
چرا فکر کردم امشب به همین ختم میشود؟ دیر شده. زمانی برای ازدستدادن ندارم. باید این افکار مغشوش را به بند بکشم. تو را هم درگیر کنم. چرا فکر کردم باید تو را از این افکار مغشوش حفظ کنم؟ شاید همین نصف دیگر راه باشد: دیگر کسی را از افکار مغشوش حفظ نکنم. دست کم برای مدتی که زندهام. بعد که دیگر برایام مهم نیست تو درگیر این افکار مغشوش ماندهباشی یا سر کار خویش گرفتهباشی. البته همین حالا هم حرامزادهگی را قاطی کلمات کردم: معلوم است که درگیر این افکار میمانی. اسماش را هم گذاشتهبودم: منتهای استیصال. میدانی جنین آدمیزاد در مقطع مهمی نصفی نخاع است و نصفی روده؟ اگر نمیدانستی حالا میدانی. همین است که وقتی اعصاب مبارک به هم میریزد، روده هم راه میافتد. میدانی آن گوشهی پیچاپیچ مغز مبارک که به لای پای مبارک وصل است، درست همسایهی گوشهیی است که به منتهای پای مبارک وصل است؟ اگر نمیدانستی حالا میدانی چرا وقتی با پای بعضی ورمیروی، لای پایشان فعال میشود. بگذار حتا یک ایده در حد نوبل برایات رو کنم: سندرم پای بیقرار ناشی از دلتنگی برای خوابیدن با کسی است که در دسترس نیست. شک داری امتحان کن. خلاصه... میگفتم که درگیر افکار مغشوش من میمانی، گوشهیی از این جهان نفس بکشم یا نفسام را کسی یا چیزی، دست خودم یا ویروسی ناخوانده شاید بریده باشد
دیر شده. زمانی برای از دست دادن ندارم و باید بگویم. دست کم باید تخم این افکار را جایی بکارم تا بعد از من در مغز معیوب کسی رشد کند. منظورم از کسی معلوم است که توست. مغز تو هم معیوب است که اینها را میخوانی. اگر فکر کردهای که عاقلبشری هستی که زمام امور را به دست دارد، شاهد نقیضاش همین است که هنوز این جملات را میخوانی. ابلها موجودی که توای! و من چه خوب به چنگات آوردهام. در منتهای استیصالای. بخواهی یا نه. بپذیری یا نه. مجبوری ببینی که وقتی میگویم: «دیر شده» چه منظوری در سر میپرورانم؟ باید بدانی. افسار کلمات را بر گردنات انداختهام و میکشم و تو هیچ گریزی نداری. شاید حتا هنوز که هیچ نگفتهام، آرزو کنی که دیر نشده باشد. شاید آرزو کنی که این شمارههای نصف راه به «پایان» برسد و نویسندهی این کلمات مغشوش از رنج روزگار خلاص نشود. دست کم تا رسیدن این شمارهها به پایان خلاص نشود. میبینی؟ تو هم درگیر شدهای و نویسندهی این سطرها با بیرحمی و لجاجت تو را عذاب خواهد داد، و تو در منتهای استیصال گردن خواهی نهاد. روزهای سختی در پیش داری و ابایی ندارم از اینکه بگویم از عذاب کشیدن تو لذت خواهم برد
نصف راه
چرا همیشه فکر کردهام که دیر شده؟ واضح است: هر چیز به وقتاش خواستنی است. زمان که گذشت صرفاً یک وسواس بیهوده است. این زمان ربطی به شرایط ندارد. همان لحظهيی است که خواستیاش. نه چون ممکن بوده، نه چون همهچیزش مهیا بهقاعده بوده، نه! چون دلات خواسته. حالا فرض کن این خواستن یک پای دیگر هم داشته که به اختیار تو نبوده. یا همپا شده یا نه. خلاص. تمیز دادن خواسته و وسواس گاهی سخت است. فهمیدناش به قرص و دوا و تراپی هم نیست، یک واقعه لازم است تا تو را از مهلکهی ذهنات نجات بدهد؛ یک جمله، یک کلمه، که تناقض را برایات نمایان کند، که از خواب بیدار بشوی. چرا همیشه فکر کردهام که دیر شده؟ چون دیر بوده. نکتهی مضحک ماجرا اما این است که من همیشه میدانستم که قرار است دیر بشود. کلمهيی میگفتی و من کلمهی بعدی را پیشپیش میشنیدم، حتا پیش از آنکه از ذهن خودت عبور کند. سؤال درستتر این است: چرا همیشه به خواستهيی چسبیدهام که میدانستم دیریاب است؟
حالا که سؤال درست را طرح کردهام نصف راه را رفتهام. شاید پیش خودت بگویی: «چه ابلهیست این، که هنوز فکر میکند شدنی است!» اما من کلمهی بعدی را میشنوم -نیازی نیست باور کنی که درست میشنوم. و اما نصف دیگر راه: چرا دیریاب را رها نمیکنم؟ چرا مثلاً تو را رها نمیکنم؟ چرا این برجک را مثلاً رها نمیکنم؟ واضح است: عمری پای اینها گذاشتهام. و باور کنی یا نه، سر تا تهاش یک نامه کار میبرد. کلمههای درست را که پشت هم ردیف کنی، حرامزادهگی هم قاطیاش کنی، هر کاری شدنیست. فکر کردهای کلاهبرداری کار سختی است؟ کلاهبردارها به همه جا میرسند، از هیچ، و تنها ابزار دستشان کلمه است: کلمهها و ترکیبهای مناسب، در زمان مناسب، مستقل از مکان. نویسندهی این جملات قادر است تو را به منتهای استیصال بکشاند. میدانی منتهای استیصال کجاست؟ بگذار این ترکیب منتهای استیصال را نابود کنم، طوری که هر بار به کار بردی یا از ذهنات گذشت به یاد من بیافتی: منتهای استیصال آنجاست که به یاد کسی دستات را لای پایات میبری. با همین «الف»های پشت دست و پای. منتهای استیصال آنجاست که در آغوش کسی کس دیگری به یادت میافتد: آن سختی و انقباضی که حس کردهای و دیگر نیست، یا حس نکردهای و خیالاش کردهای. به این میگویند منتهای استیصال. میتوانی به خاطرهیی یا آرزویی چنگ بزنی، همانطور که کسی را، یا رؤیای کسی را در منتهای سختی و انقباض به خودت فشردهای. آن لحظهی خواستن که چشمانات را به هم میفشرد تا هر تصویر دیگری را محو کند
میگفتم که نصف راه را رفتهام. باقی بماند برای بعد
[...]
چرند میگفتند و میگویند. هیچ جادهيی به مقصد نمیرسد. اصلاً مقصدی در کار نیست. بعضی تا اینجای قضيه را فهمیدند، اما گفتند که اصل جاده است. آنها هم چرند گفتند و میگویند. حرف حساب را از من بشنو: «در انتهای هر شهر جادهيی است.» این را قبلترها هم گفتهبودم، خیلی قبلتر، آن وقت که سالی دو سال از اقامتام در حوالی این برجک میگذشت. میدانستم تهران هم تمام شده و باید رفت. شاید لج کردم، شاید نخواستم وابگذارم، وا بدهم مثلاً، شاید توجیه اخلاقی و انسانی و چه و چه داشتم، شاید هم خیلی ساده و سرراست دیگر عرضهی رفتن نداشتم. هر چه بود، دیگر چندان مهم نیست. شمارهی سن آدمیزاد که بالا میرود، نمنم چیزهایی که زمانی مهم بودند یا مهم به نظر میرسیدند دیگر آنقدرها هم مهم نیستند، بعضی اصلاً مهم نیستند، طوری که انگار هیچوقت مهم نبودهاند. رفتار و سکنات و منش آدم، افکار و اخلاقاش، زندهگیاش بهکل ملغمهیی میشود از ترهات. خلاصه میشود در یک «هدر شد.» شاید فکر کنی این برجک من زیادی انتزاعی است، شاید تمثیلی که حکایت از يک کمپلکس منجی درون دارد. نمیدانم. شاید. اما مرجع اشارهاش برای من و تو چندان هم که خیال کنی متفاوت نیست؛ من پای پنجره مینشینم و در افق پيچ و تاب جادهيی را میبینم در انتهای این شهر، یکی دیگر ماگ قهوه در دست از پنجره زمین بازی بچههایی را سیاحت میکند که از تاب و سرسره بالا و پایین میروند، یکی چشمی اشک و چشمی خون جوانی را میبیند که از چرخهای هواپیمای در حال اوج گرفتن آویزان است و لحظهيی بعد سقوط میکند، تو شاید وقتی تن سپردی به شن داغ ساحل و نوازش آفتاب سپتامبر (شهریور خودمان در نیمکرهی شمالی) لحظهيی دستها را حایل میکنی و گردن میکشی تا صدای جیغ سرخوشانهيی را وصل کنی به صحنهی جستوخیزی دنبال توپ بادی سهرنگ، خلاصه که هر کس جایی، جوری، لحظهيی، بهعادت یا ناغافل به افقی چشم میدوزد و لبخندش محو میشود که: «هدر شد.» و لحظهيی بعد، گویی که از رؤیای نصفهنیمهی چرتی ناخوانده بعد شام جلوی اخبار بلند شده، نهیب میزند به خودش که: «نه! هدر نشد. بس کن. فکر کن! خوب، کجا بودیم؟» و از سر. و این هست تا روزی که دیگر آن نهیب اثر نمیکند. جایگزیناش میشود قرصهای سبز، بعد آبی، بعد سفید، کوچک و بزرگ، گرد و بیضی. بعدش را نمیدانم هنوز. ولی خوب میدانم از کجا شروع شد، از همان روزی که دانستم در انتهای هر شهر جادهيی هست. دیگر مانده دل به دل جاده بدهی، یا ندهی. و راستاش را بخواهی، دیگر کوچکترین دلیلی ندارم که فضيلتی را متصل کنم به دلدادن یا ندادن، رفتن یا نرفتن. راستاش...؟ راستاش این است که نمیخواهم دل به دل جاده بدهم، پیچ و تاب چراغها را از نزدیک ببینم، سوار پرندهیی پرواز کنم و بکوبم تا آن سر دنیا مثلاً تا کشف کنم: «در انتهای هر جاده برجکی است.» تا این برجک هست و من هم هستم، خواستی بیا، دو استکان چای بنوشیم و دمی از بطالت شهرها و برجکها و جادهها فارغ بشویم. بفهمی نفهمی دلتنگام
[...]
نوشته بودی: «وطن نداریم ما. برو یه جایی که دلت خوش باشه حداقل.» و من داشتم فکر میکردم بگویم: گربهها را دوست دارم. خیال فالوده پشت زندان را با تو دوست دارم. کوچهگردی را با تو که سنگ و سیمان و خشت و شیشه و نور را میشناسی و من هیچ نمیفهممشان، دوست دارم. عکسهایی را که قاب میبندی و نمیفهممشان، دوست دارم. آن چترهای آویزان را دوست دارم. گرمای غیرقابل تحمل تنات را دوست دارم. دقیقههایی را که چند میز آن طرفتر نشسته بودم و نمیخواستم لذت ناب محو تو بودن تمام شود دوست دارم. آن سلام اول را دوست دارم. داشتم فکر میکردم بگویم: دوستات دارم. در گوشام میخواند که: «و الریح بوصلة لشمال الغریب» و من دوستات داشتم. میخواند که: «اوصیک بالمستحیل» و من دوستات داشتم. و خواند که «وداعاً لشعر الالم.» و من بیکه بشنوی زمزمه میکردم: دوستات دارم
[...]
ولی خودمانایم. عجب سنبهی پر زوری داری. ولی حواسات هست که چه میکنی؟ راه برگشتی برای هیچکس نگذاشتی. لازم نیست بروم بالای برجک که ببینم. همین پایین هم عیان است. خودت چه؟ میبینی؟ فکرش را میکردی روزی هم برسد که من هم فکر فرار باشم؟ مهم نیست، نه؟ لابد نه... ولی یک بار نجابت به خرج بده و بگو مقصدت کجاست. نکوبم تا آن سر دنیا، باز هم همسایه بشویم... از این دردناکتر نمیشود. این یک قلم را کوتاه میآیی؟