[...]

چرند می‌گفتند و می‌گویند. هیچ جاده‌يی به مقصد نمی‌رسد. اصلاً مقصدی در کار نیست. بعضی تا این‌جای قضيه را فهمیدند، اما گفتند که اصل جاده است. آن‌ها هم چرند گفتند و می‌گویند. حرف حساب را از من بشنو: «در انتهای هر شهر جاده‌يی است.» این را قبل‌ترها هم گفته‌بودم، خیلی قبل‌تر، آن وقت که سالی دو سال از اقامت‌ام در حوالی این برجک می‌گذشت. می‌دانستم تهران هم تمام شده و باید رفت. شاید لج کردم، شاید نخواستم وابگذارم، وا بدهم مثلاً، شاید توجیه اخلاقی و انسانی و چه و چه داشتم، شاید هم خیلی ساده و سرراست دیگر عرضه‌ی رفتن نداشتم. هر چه بود، دیگر چندان مهم نیست. شماره‌ی سن آدمی‌زاد که بالا می‌رود، نم‌نم چیزهایی که زمانی مهم بودند یا مهم به نظر می‌رسیدند دیگر آن‌قدرها هم مهم نیستند، بعضی اصلاً مهم نیستند، طوری که انگار هیچ‌وقت مهم نبوده‌اند. رفتار و سکنات و منش آدم، افکار و اخلاق‌اش، زنده‌گی‌اش به‌کل ملغمه‌یی می‌شود از ترهات. خلاصه می‌شود در یک «هدر شد.» شاید فکر کنی این برجک من زیادی انتزاعی است، شاید تمثیلی که حکایت از يک کمپلکس منجی درون دارد. نمی‌دانم. شاید. اما مرجع اشاره‌اش برای من و تو چندان هم که خیال کنی متفاوت نیست؛ من پای پنجره می‌نشینم و در افق پيچ و تاب جاده‌يی را می‌بینم در انتهای این شهر، یکی دیگر ماگ قهوه در دست از پنجره زمین بازی بچه‌هایی را سیاحت می‌کند که از تاب و سرسره بالا و پایین می‌روند، یکی چشمی اشک و چشمی خون جوانی را می‌بیند که از چرخ‌های هواپیمای در حال اوج گرفتن آویزان است و لحظه‌يی بعد سقوط می‌کند، تو شاید وقتی تن سپردی به شن داغ ساحل و نوازش آفتاب سپتامبر (شهریور خودمان در نیم‌کره‌ی شمالی) لحظه‌يی دست‌ها را حایل می‌کنی و گردن می‌کشی تا صدای جیغ سرخوشانه‌يی را وصل کنی به صحنه‌ی جست‌و‌خیزی دنبال توپ بادی سه‌رنگ، خلاصه که هر کس جایی، جوری، لحظه‌يی، به‌عادت یا ناغافل به افقی چشم می‌دوزد و لب‌خندش محو می‌شود که: «هدر شد.» و لحظه‌يی بعد، گویی که از رؤیای نصفه‌نیمه‌ی چرتی ناخوانده بعد شام جلوی اخبار بلند شده، نهیب می‌زند به خودش که: «نه! هدر نشد. بس کن. فکر کن! خوب، کجا بودیم؟» و از سر. و این هست تا روزی که دیگر آن نهیب اثر نمی‌کند. جای‌گزین‌اش می‌شود قرص‌های سبز، بعد آبی، بعد سفید، کوچک و بزرگ، گرد و بیضی. بعدش را نمی‌دانم هنوز. ولی خوب می‌دانم از کجا شروع شد، از همان روزی که دانستم در انتهای هر شهر جاده‌يی هست. دیگر مانده دل به دل جاده بدهی، یا ندهی. و راست‌اش را بخواهی، دیگر کوچک‌ترین دلیلی ندارم که فضيلتی را متصل کنم به دل‌دادن یا ندادن، رفتن یا نرفتن. راست‌اش...؟ راست‌اش این است که نمی‌خواهم دل به دل جاده بدهم، پیچ و تاب چراغ‌ها را از نزدیک ببینم، سوار پرنده‌یی پرواز کنم و بکوبم تا آن سر دنیا مثلاً تا کشف کنم: «در انتهای هر جاده برجکی است.» تا این برجک هست و من هم هستم، خواستی بیا، دو استکان چای بنوشیم و دمی از بطالت شهرها و برجک‌ها و جاده‌ها  فارغ بشویم. بفهمی نفهمی دل‌تنگ‌ام