محض خاطر بودن

 نمی‌دانم چرا بیست سال پیش قول دادم اگر چیزی هم بنویسم، همین‌جا بنویسم. نمی‌دانم چرا پای قول‌ام ماندم. نمی‌دانم چرا چیزی ننوشتم. بیست سال پیش، نیمه شب بعد سیزده‌به‌در، کنج آن خانه‌ای که دیگر سال‌هاست نیست، صفحه‌ای باز کردم که مغزم را روی‌اش بالا بیاورم، بل‌که بشود. حالا کنج خانه‌ی دیگری هستم، کمی غرب‌تر، کمی شمال‌تر، جایی نزدیک‌تر به قطب، خیلی دورتر از برجک نگه‌بانی‌ام، و نمی‌دانم باید باشم، بشوم، یا چه. فعلاً که هستم...

محض خاطر بودن.

که چه؟

 می‌ترسم؟ فکر نکنم. غم‌گین‌ام؟‌ کمی. فقط می‌دانم حوصله‌ی این یک قلم را ندارم. شاید یک «که چی؟» قلنبه‌ی نخراشیده در وجودم رشد می‌کند و روزی می‌ترکد. همه‌ی این‌ها، واقعاً که چه؟

[interlude]

طرف حساب تو آن احمق‌ها نیستند. احمق!

نشدن، ۳

یک پیغام کوتاه. بهانه. غیبت. پروژه‌ی جانبی. هزاران کیلومتر فاصله‌ی بیش‌تر. الگوی تکراری.

بس است.

نشدن، ۲

شاید غریب‌ترین تجربه‌ام این است که نمی‌توانم جایی را از بالا ببینم. کوه و تپه‌یی در کار نیست که بالا بروم و دوردست پیدا باشد. تقریباً همه‌جا، افق چند صد متر آن‌طرف‌تر پشت کاج‌های اسکاتلندی و صنوبرهای نروژی گم می‌شود، مگر آن‌که ماهی چندماه یک‌بار بروم لب ساحلی جایی، آن هم که آب است. خانه‌ام را هم که راست‌اش از ترس سرما جایی طبقه‌ی بالای هم‌کف گرفتم، از افق و دوردست و ویوی ابدی و این‌حرف‌ها خبری نیست. راست‌اش را بخواهی،‌ خواستم بنویسم: «ما که بچه‌ی کوهستان‌ایم، عادت داریم چند وقت یک‌بار از جایی بالا بریم و دوردست را ببینیم.» چرا ننوشتم؟ فکر کردم: «من جزو آن بچه‌های کوهستان هستم یا نه؟» می‌دانی... حس تعلق موضوع غریبی است. من در ایران به دنیا آمدم، شناس‌نامه‌ی ایرانی دارم، کارت ملی ایرانی دارم، در ارتش ایران سرباز بوده‌ام، پاسپورت ایرانی دارم، ۴۰ سال در ایران زندگی کرده‌ام،‌ نمی‌دانم چند بار «ای‌ایران» خوانده‌ام و به احترام‌اش ایستاده‌ام، هنوز هفت‌سین می‌چینم و لحظه‌ی تحویل سال کنارش می‌نشینم، نمی‌توانم که ننشینم، و... و... و... اما، هنوز حس می‌کنم باید از کسی، جایی، اجازه بگیرم که بگویم اهل کجا هستم. مطمئن نیستم. نمی‌دانم می‌فهمی یا نه، ولی هر چه گذشته، بیش‌تر و بیش‌تر حس کرده‌ام که اجازه ندارم به کسی، چیزی، جایی احساس تعلق داشته باشم. نه این‌که نخواهم، اجازه ندارم. حالا چرا این حرف‌ها را نوشتم؟ طبق معمول... برای این‌که حرف اصلی‌ام را نزده باشم. اصلاً مگر برای تو مهم است؟

[entr'acte]

 شما چه کس‌خل‌هایی هستید که متوجه می‌شوید این‌جا چیزی نوشته شده، باز می‌کنید و می‌خوانید، و هیچ‌وقت هم بروز نمی‌دهید! الان که چه؟ جدی می‌پرسم.

نشدن

 چشم به هم می‌زنی و نوزده سال گذشته. به خودت می‌آیی و می‌بینی چند سالی است گوشه‌یی پرت از دنیا روز را شب می‌کنی، هفت‌سین به هفت‌سین می‌گذرانی، و دیگر منتظر نیستی. قید همه را زده‌ای. بیش‌تر عمرت را تنها بوده‌ای و با خودت حرف زده‌ای. هیچ‌کدام از آن‌هایی که مخاطب مکالمه‌های طولانی‌ات بوده‌اند، حتی از موضوع مکالمه خبر ندارند. به خودت می‌آیی و می‌بینی این فیل‌های صورتی که گوشه‌ی اتاق‌ات نشسته‌اند، سال‌هاست دیگر در عالم واقع وجود ندارند. لابد آدم مزخرفی بودی که رهایت کردند. یا تو رها کردی. نتیجه یکی است.

راستی... خیلی وقت است من در قطب شمال‌ام، چند هزار کیلومتر دورتر از برجک نگه‌بانی‌ام. آن جنگ مغلوبه شد. تمام شد. نشد.