نمیدانم چرا بیست سال پیش قول دادم اگر چیزی هم بنویسم، همینجا بنویسم. نمیدانم چرا پای قولام ماندم. نمیدانم چرا چیزی ننوشتم. بیست سال پیش، نیمه شب بعد سیزدهبهدر، کنج آن خانهای که دیگر سالهاست نیست، صفحهای باز کردم که مغزم را رویاش بالا بیاورم، بلکه بشود. حالا کنج خانهی دیگری هستم، کمی غربتر، کمی شمالتر، جایی نزدیکتر به قطب، خیلی دورتر از برجک نگهبانیام، و نمیدانم باید باشم، بشوم، یا چه. فعلاً که هستم...
محض خاطر بودن.