نصف راه، ۵

دیر شده. به وقت‌اش خواستنی بود، گیرم که خواستنی‌ترین. تواتر استیصال کم شده، شاید هم اثر این قرص‌های گند و کثافت باشد، اما فقط به همین ختم می‌شود، به تواتر کم‌تر. وقتی نازل می‌شود به همان شدتی است که روز اول بود. همان‌قدر متشنج و مبهم و اغواگر. بالاخره که تن دادم به این قرص‌های کثافت، کاش همان موقع تن داده‌بودم. لجنی می‌شدم مثل بقیه. می‌جویدم و تف می‌کردم و می‌رفتم. این همه احساس حماقت نمی‌کردم دست کم. فوق‌اش حس گناه. آن هم که طبیعت آدمی‌زادی‌ام می‌بود و لابد خوش‌رفتارتر و خوش‌تعریف‌تر و خوش‌فرجام‌تر

دست بردم و یکی دو هزار برگ کاغذ را نخوانده و پاره‌نکرده ریختم در کیسه و گذاشتم پشت در. حس کردم دل‌ام می‌خواهد همه چیز را بریزم در کیسه و بگذارم پشت در. بتکانم و دور بریزم. نه که از نو بسازم و بخرم و بنویسم، نه... خالی کنم. پانزده جای نشستن در این خانه، روز خالی و شب خالی، آزارم می‌دهند. دست‌ام نمی‌رود که دور بریزم. نه دست‌ام می‌رود، نه دست‌ام می‌رسد کاری کنم. اما همین که یکی دو هزار برگ را گذاشتم پشت در یعنی نصف راه را رفته‌ام. روزی هم خودم را می‌گذارم پشت در تا ببرند