[...]

 ولی خودمان‌ایم. عجب سنبه‌ی پر زوری داری. ولی حواس‌ات هست که چه می‌کنی؟ راه برگشتی برای هیچ‌کس نگذاشتی. لازم نیست بروم بالای برجک که ببینم. همین پایین هم عیان است. خودت چه؟ می‌بینی؟ فکرش را می‌کردی روزی هم برسد که من هم فکر فرار باشم؟ مهم نیست، نه؟ لابد نه... ولی یک بار نجابت به خرج بده و بگو مقصدت کجاست. نکوبم تا آن سر دنیا، باز هم هم‌سایه بشویم... از این دردناک‌تر نمی‌شود. این یک قلم را کوتاه می‌آیی؟