برجک عزيز!
آنقدر با در و ديوارت حرف زدهام که ديگر حرفی نمانده. ديروز گفتم که تهران تنگ شده. فردا سر قرار نخواهم رفت. دوازده سال کافی است. آن صلاة ظهر اتفاقی بود و گذشت. من ولی از کوچهی هجدهم نگذشتم. (يا شايد بيستم... هنوز هم نمیدانم!) مثل خيلیها که حتا اسمشان را نمیدانم اما نگذشتمشان. برجکی علم کردم و ايستادم به نگهبانی. دچار اين توهمام شايد که اگر من هم پايين بروم، پستام را ترک کنم، همه چيز از هم خواهد پاشيد. ولی مگر از هم نپاشيده؟ نپوسيده؟ ترک برنداشته؟ اين شکافهای ده هزار کيلومتری را چيزی پر نمیکند. زمانی فاصله يک نيايش بود. خيلی قبلتر از آنکه ديگر نيايشی نباشد، از همان وقتی که چراغهای سفيد و سبز مسير را عوض کردند، ديگر نيايشی نبود. ماههاست که نه گاندی هست، نه آ اس پ، نه پارک بلال و رانی، نه ناتالی، نه حتا همين بغل فرانسه، گفتوگو که بماند، يا آن آسانسور ادارهی آموزش، زمين بازی بچههای نياوران... میدانی؟ تهران واقعاً تنگ شده. تهران همين برجک است. آنقدر چگال که فضا زمان را جر داده. (اين مفهوم جرخوردهگی را هاوکينگ شايد میفهميد. حيف شد.) من در لبهی اين برجکِ چگالِ جرخورده میدوم و زمين زير پا مدام مچالهتر میشود. راستاش را بخواهی، ديگر خيالیم هم نيست. حوصله ندارم تا سر هجدهم (يا بيستم) بروم. خود به خود در لبه تبخير میشود. طبق برآوردهای من احتمالاً ذرات آخر باشد. چه کسی فکرش را میکرد که در فضای شهری محو شوم که هيچوقت دوست نداشتم؟ بيش از حد مضحک است. (اين را البته داروين خوب میفهميد!) به هر حال، صبح از برجک پايين میروم. چادری برپا میکنم و پای همين برجک روزگار میگذرانم. دوران نگهبانی اما تمام است.
دوستدار شما،
آن که بود، میخواست که بشود، اما ماند.