چشم به هم میزنی و نوزده سال گذشته. به خودت میآیی و میبینی چند سالی است گوشهیی پرت از دنیا روز را شب میکنی، هفتسین به هفتسین میگذرانی، و دیگر منتظر نیستی. قید همه را زدهای. بیشتر عمرت را تنها بودهای و با خودت حرف زدهای. هیچکدام از آنهایی که مخاطب مکالمههای طولانیات بودهاند، حتی از موضوع مکالمه خبر ندارند. به خودت میآیی و میبینی این فیلهای صورتی که گوشهی اتاقات نشستهاند، سالهاست دیگر در عالم واقع وجود ندارند. لابد آدم مزخرفی بودی که رهایت کردند. یا تو رها کردی. نتیجه یکی است.
راستی... خیلی وقت است من در قطب شمالام، چند هزار کیلومتر دورتر از برجک نگهبانیام. آن جنگ مغلوبه شد. تمام شد. نشد.