چرا همیشه فکر کردهام که دیر شده؟ واضح است: هر چیز به وقتاش خواستنی است. زمان که گذشت صرفاً یک وسواس بیهوده است. این زمان ربطی به شرایط ندارد. همان لحظهيی است که خواستیاش. نه چون ممکن بوده، نه چون همهچیزش مهیا بهقاعده بوده، نه! چون دلات خواسته. حالا فرض کن این خواستن یک پای دیگر هم داشته که به اختیار تو نبوده. یا همپا شده یا نه. خلاص. تمیز دادن خواسته و وسواس گاهی سخت است. فهمیدناش به قرص و دوا و تراپی هم نیست، یک واقعه لازم است تا تو را از مهلکهی ذهنات نجات بدهد؛ یک جمله، یک کلمه، که تناقض را برایات نمایان کند، که از خواب بیدار بشوی. چرا همیشه فکر کردهام که دیر شده؟ چون دیر بوده. نکتهی مضحک ماجرا اما این است که من همیشه میدانستم که قرار است دیر بشود. کلمهيی میگفتی و من کلمهی بعدی را پیشپیش میشنیدم، حتا پیش از آنکه از ذهن خودت عبور کند. سؤال درستتر این است: چرا همیشه به خواستهيی چسبیدهام که میدانستم دیریاب است؟
حالا که سؤال درست را طرح کردهام نصف راه را رفتهام. شاید پیش خودت بگویی: «چه ابلهیست این، که هنوز فکر میکند شدنی است!» اما من کلمهی بعدی را میشنوم -نیازی نیست باور کنی که درست میشنوم. و اما نصف دیگر راه: چرا دیریاب را رها نمیکنم؟ چرا مثلاً تو را رها نمیکنم؟ چرا این برجک را مثلاً رها نمیکنم؟ واضح است: عمری پای اینها گذاشتهام. و باور کنی یا نه، سر تا تهاش یک نامه کار میبرد. کلمههای درست را که پشت هم ردیف کنی، حرامزادهگی هم قاطیاش کنی، هر کاری شدنیست. فکر کردهای کلاهبرداری کار سختی است؟ کلاهبردارها به همه جا میرسند، از هیچ، و تنها ابزار دستشان کلمه است: کلمهها و ترکیبهای مناسب، در زمان مناسب، مستقل از مکان. نویسندهی این جملات قادر است تو را به منتهای استیصال بکشاند. میدانی منتهای استیصال کجاست؟ بگذار این ترکیب منتهای استیصال را نابود کنم، طوری که هر بار به کار بردی یا از ذهنات گذشت به یاد من بیافتی: منتهای استیصال آنجاست که به یاد کسی دستات را لای پایات میبری. با همین «الف»های پشت دست و پای. منتهای استیصال آنجاست که در آغوش کسی کس دیگری به یادت میافتد: آن سختی و انقباضی که حس کردهای و دیگر نیست، یا حس نکردهای و خیالاش کردهای. به این میگویند منتهای استیصال. میتوانی به خاطرهیی یا آرزویی چنگ بزنی، همانطور که کسی را، یا رؤیای کسی را در منتهای سختی و انقباض به خودت فشردهای. آن لحظهی خواستن که چشمانات را به هم میفشرد تا هر تصویر دیگری را محو کند
میگفتم که نصف راه را رفتهام. باقی بماند برای بعد