طرف حساب تو آن احمقها نیستند. احمق!
نشدن، ۳
یک پیغام کوتاه. بهانه. غیبت. پروژهی جانبی. هزاران کیلومتر فاصلهی بیشتر. الگوی تکراری.
بس است.
نشدن، ۲
شاید غریبترین تجربهام این است که نمیتوانم جایی را از بالا ببینم. کوه و تپهیی در کار نیست که بالا بروم و دوردست پیدا باشد. تقریباً همهجا، افق چند صد متر آنطرفتر پشت کاجهای اسکاتلندی و صنوبرهای نروژی گم میشود، مگر آنکه ماهی چندماه یکبار بروم لب ساحلی جایی، آن هم که آب است. خانهام را هم که راستاش از ترس سرما جایی طبقهی بالای همکف گرفتم، از افق و دوردست و ویوی ابدی و اینحرفها خبری نیست. راستاش را بخواهی، خواستم بنویسم: «ما که بچهی کوهستانایم، عادت داریم چند وقت یکبار از جایی بالا بریم و دوردست را ببینیم.» چرا ننوشتم؟ فکر کردم: «من جزو آن بچههای کوهستان هستم یا نه؟» میدانی... حس تعلق موضوع غریبی است. من در ایران به دنیا آمدم، شناسنامهی ایرانی دارم، کارت ملی ایرانی دارم، در ارتش ایران سرباز بودهام، پاسپورت ایرانی دارم، ۴۰ سال در ایران زندگی کردهام، نمیدانم چند بار «ایایران» خواندهام و به احتراماش ایستادهام، هنوز هفتسین میچینم و لحظهی تحویل سال کنارش مینشینم، نمیتوانم که ننشینم، و... و... و... اما، هنوز حس میکنم باید از کسی، جایی، اجازه بگیرم که بگویم اهل کجا هستم. مطمئن نیستم. نمیدانم میفهمی یا نه، ولی هر چه گذشته، بیشتر و بیشتر حس کردهام که اجازه ندارم به کسی، چیزی، جایی احساس تعلق داشته باشم. نه اینکه نخواهم، اجازه ندارم. حالا چرا این حرفها را نوشتم؟ طبق معمول... برای اینکه حرف اصلیام را نزده باشم. اصلاً مگر برای تو مهم است؟
[entr'acte]
شما چه کسخلهایی هستید که متوجه میشوید اینجا چیزی نوشته شده، باز میکنید و میخوانید، و هیچوقت هم بروز نمیدهید! الان که چه؟ جدی میپرسم.
نشدن
چشم به هم میزنی و نوزده سال گذشته. به خودت میآیی و میبینی چند سالی است گوشهیی پرت از دنیا روز را شب میکنی، هفتسین به هفتسین میگذرانی، و دیگر منتظر نیستی. قید همه را زدهای. بیشتر عمرت را تنها بودهای و با خودت حرف زدهای. هیچکدام از آنهایی که مخاطب مکالمههای طولانیات بودهاند، حتی از موضوع مکالمه خبر ندارند. به خودت میآیی و میبینی این فیلهای صورتی که گوشهی اتاقات نشستهاند، سالهاست دیگر در عالم واقع وجود ندارند. لابد آدم مزخرفی بودی که رهایت کردند. یا تو رها کردی. نتیجه یکی است.
راستی... خیلی وقت است من در قطب شمالام، چند هزار کیلومتر دورتر از برجک نگهبانیام. آن جنگ مغلوبه شد. تمام شد. نشد.
نصف راه، 6
دور ریختم. خیلی چیزها مانده که دور بریزم البته. وقت چندانی هم ندارم. بد پیش نمیرفت، گرچه خیلی کند، به جانکندن... تا دیروز... خيلی سال است که فهمیدهام توقعی نباید داشت. نباید خواست حتا. طرحکردناش هم بیمورد است. ولی بگذار بگویم که دیشب نتوانستم بخوابم. صبح خوابام برد. خواب دیدم و بیدار شدم و خواب دیدم و بیدار شدم و... هر بار تو آمدی، دستام را گرفتی و گفتی بلند شو. هر بار گفتم نمیتوانم و تو باز گفتی بلند شو. دوستداشتن تو ممکن بود در خواب، گرچه در خواب هم مسافر بودی، ولی انگار میشد با تو آمد، با تو ماند. بار آخر بیدار که شدم، به رخوت این قرصها که توانستم غلبه کنم و از جا بلند شوم، فقط دلام میخواست به تو زنگ بزنم و بگویم: کمکام کن بتوانم بگویم دوستات دارم، بتوانم بگویم با من بیا یا من را با خودت ببر، کمکام کن اصرار کنم و تا موافقت نکنی دست برندارم. میخواستم بگویم: کمکام کن يک گوشهی دنج پیدا کنیم و پناه ببریم و آرام بگیریم. بگویم که: یک روز هم بدون تو سخت میگذرد. کمکام کن بگویم: بمان و هرگز نرو... گفتم که دلام برای تو تنگ میشود. کاش میدانستی که فکر میکردم دل پاخوردهی من دیگر برای کسی تنگ نمیشود... تا تو را دیدم. کاش میدانستی و همین کافی بود که بمانی
نصف راه، ۵
دیر شده. به وقتاش خواستنی بود، گیرم که خواستنیترین. تواتر استیصال کم شده، شاید هم اثر این قرصهای گند و کثافت باشد، اما فقط به همین ختم میشود، به تواتر کمتر. وقتی نازل میشود به همان شدتی است که روز اول بود. همانقدر متشنج و مبهم و اغواگر. بالاخره که تن دادم به این قرصهای کثافت، کاش همان موقع تن دادهبودم. لجنی میشدم مثل بقیه. میجویدم و تف میکردم و میرفتم. این همه احساس حماقت نمیکردم دست کم. فوقاش حس گناه. آن هم که طبیعت آدمیزادیام میبود و لابد خوشرفتارتر و خوشتعریفتر و خوشفرجامتر
دست بردم و یکی دو هزار برگ کاغذ را نخوانده و پارهنکرده ریختم در کیسه و گذاشتم پشت در. حس کردم دلام میخواهد همه چیز را بریزم در کیسه و بگذارم پشت در. بتکانم و دور بریزم. نه که از نو بسازم و بخرم و بنویسم، نه... خالی کنم. پانزده جای نشستن در این خانه، روز خالی و شب خالی، آزارم میدهند. دستام نمیرود که دور بریزم. نه دستام میرود، نه دستام میرسد کاری کنم. اما همین که یکی دو هزار برگ را گذاشتم پشت در یعنی نصف راه را رفتهام. روزی هم خودم را میگذارم پشت در تا ببرند