Jul 30, 2008

[]

- احساس امنيت يک چيز است، حس فاتحی که هر بار به زمين تصرف شده باز می گردد برای سرکشی، چيز ديگر. اين ها را با هم عوضی نگير جوان. بعضی ها خانه ای می سازند بنا به سليقه شان تا راحت باشند و لذت اش را ببرند، بعضی ها خانه شان را آن طور می سازند که بتوانند نشان اش بدهند. بعضی ها با زن شان خوش اند و لذت اشتراک در همه چيز را می برند، بعضی ها مهمانی به مهمانی لازم اش دارند تا چشم خلايق را دربياورند، از پول درآوردن که فارغ شدند کمرشان را خالی کنند، چند صباح بعد هم «بابا! بابا!»گفتنِ شاه کارشان را پز بدهند.

- يواش کهنه روشن فکر! لذت های معمولی یِ آدم ها را مسخره نکن. زنده گی اصلن همين لذت های روزمره است. خودت دست ات نرسيده، عرضه اش را نداشتی و يک عمر عزب مانده ای، بی هيچ رفيقی، حق تخطئه نداری. احساس امنيت يا حس فاتحانه... همين است که هست.

- نه عزيز! همين نيست که هست. قيافه ی زنده گی یِ همه شبيه هم است: همه کار می کنند، همه می جنگند، همه تلاش می کنند، همه سرپناه دست و پا می کنند، همه عاشق می شوند، همه به رخت خواب می خزند، همه صاحب اولاد می شوند، همه بالاخره همه کار می کنند، همه بالاخره همه چيز زنده گی را می بينند. اما پشتِ اين قيافه های مشابه، احساس های متضادی نهفته است. تفاوت هست بين کسانی که به دست می آورند تا داشته باشند، تا شيک ترين و قابل عرضه ترين نمونه اش را در انحصار داشته باشند، و کسانی که می طلبند -گيرم که به دست نمی آورند- چون قدر و ارزش آن خواسته را می دانند.

- احساس امنيت اما چيزی ست از جنسِ تعهد؛ که بدانی در مقابلِ هر چيز که می دهی، به همان مقدار، کم يا زياد می گيری. کم و زياد ش مهم نيست. اطمينان از بودن اش به همان مقدارِ موردِ توافق است که حس امنيت ايجاد می کند. و گرنه هر نقصی را جای ديگری می توان جبران کرد. يا اصلن بی خيال شد حتا.

- جوان! احساس امنيت از جنس تعهد نيست. هر عهدنامه ی کتبی يا شفاهی يی را می شود نقض کرد... احساس امنيت چيزی ست از جنسِ رغبت. که از بودن در جايی با کسی گرمِ کاری لذتی ببری، که در جای ديگر با کسِ ديگر گرمِ کارِ ديگر نبری. ديگر نيازی به عهدنامه نيست.

- پس می فرماييد هر عهدنامه يی به مجردِ رفعِ رغبت باطل است؟! اين طور که سنگ رویِ سنگ بند نمی شود! زرِ مفت می زنی پيرمرد.

- عرض کردم هيچ عهدی ضامن امنيت نيست. موضوعيتِ عهد که منتفی شد، عهد باطل است. همين.

- نمی دانم...