سلام آقای عاطفه
خودمانايم. سرطان و ايست و اين حرفها قصه است. فردا صبح که شانزده تخممرغ را نيمرو کنی و «بزنی تو رگ»، ناهار را زير نگاه جفت مرغ عشقات با عاطفه ديزی سنگی بخوری، آخر شب هم علییِ کوچک ما – که حالا ديگر مرد بزرگی شده - پاشنههاياش را ور بکشد و خانه به خانه در تاريکی شمع روشن کند، فريادی میزنی و برمیگردی... قهر که نکردهای، اگر هم کردهباشی حرف که میزنی، با همان صدای لرزان و خشدار، که حرف چشمهی زلال محبت بين آدمهاست...
مگر میشود صدای تو در گوش نپيچد؟ اگر نه، من کجا کيرکگور خواندهبودم، چه میدانستم «بهراستی صلت کدام قصيدهای ای غزل؟!» لابهلای گلستانِ کدام ابراهيم در آتش گُرگرفتهاست، اگر تو هامون روزگار من نبودی...؟ من کجا، کی به سيبی خشنود میشد اگر دلتنگییِ شبهای رخوت تابستان شانزدهسالهگی به صدای پای تو نمیآويخت...؟ من کجا، کی پری معصوميت سرگشتهاش را روی صحنهی «سر در کار و دل با يار» بانو میشد، اگر تو شعلهورِ عمارتِ اوهام نبودی...؟ ديگر کجا، کی فهم میکردم که کيميای زندهگی را کجا، کی، رو به کدام گنبد طلا بايد کبوتر شد و پرکشيد...؟ بغض من ديگر کجا، کی به نگاه خانم جان از لای در حياط، هایهای اشک میشد اگر «مادرِ من!» را مشق نکردهبودی به خواهران غريب...؟ ديگر کجا، کِی...؟
نه! هنوز و همچنان صدای توست که در گوش میپيچد آقای سبز! تو حرف میزنی، ما حرف میزنيم... ما را «خونهسبزی» بار آوردهای... مگر میشود...؟
مگر میشود صدای تو در گوش نپيچد؟ اگر نه، من کجا کيرکگور خواندهبودم، چه میدانستم «بهراستی صلت کدام قصيدهای ای غزل؟!» لابهلای گلستانِ کدام ابراهيم در آتش گُرگرفتهاست، اگر تو هامون روزگار من نبودی...؟ من کجا، کی به سيبی خشنود میشد اگر دلتنگییِ شبهای رخوت تابستان شانزدهسالهگی به صدای پای تو نمیآويخت...؟ من کجا، کی پری معصوميت سرگشتهاش را روی صحنهی «سر در کار و دل با يار» بانو میشد، اگر تو شعلهورِ عمارتِ اوهام نبودی...؟ ديگر کجا، کی فهم میکردم که کيميای زندهگی را کجا، کی، رو به کدام گنبد طلا بايد کبوتر شد و پرکشيد...؟ بغض من ديگر کجا، کی به نگاه خانم جان از لای در حياط، هایهای اشک میشد اگر «مادرِ من!» را مشق نکردهبودی به خواهران غريب...؟ ديگر کجا، کِی...؟
نه! هنوز و همچنان صدای توست که در گوش میپيچد آقای سبز! تو حرف میزنی، ما حرف میزنيم... ما را «خونهسبزی» بار آوردهای... مگر میشود...؟
