میگويند سوييس جای خوبیست، نه؟ ارتش ندارد. هميشه بیطرف است در هر جنگی. سه چهار زبان رسمی دارد، يعنی هر وقت تعداد نفوسی که به يک زبانی حرف میزنند از بهفرض هزار نفر تجاوزکند، رسمیاش میکنند. همه خوب و خوش و خرم کنار هم اوقات میگذرانند. در مجموع به شکل عجيبی انساناند. هممم؟ خب. ولی حواسمان که هست، همين اوتوپيای مدرن، بهشت تبهکاران دنياست. شما يک حساب ناشناس باز کن در يکی از بانکهای اين بهشت، بعد کل بودجهی يک سالِ يک مملکت را بريز تویاش، هيچکس نمیپرسد خرت به چند. حساب هم قرباناش بروم سودش منفیست. يعنی که خودشان در جرياناند پول از يک جای ناجوری آمده، يک درصدیاش را میگيرند و برایات قايماش میکنند. پول را میشويند و روی بند رخت ديگری پهن میکنند. کسی ناراضیست؟ معلوم است که نه! ارتش میخواهند چه کنند؟ اگر کسی نگاه چپ به اين بهشت بياندازد، تمام صاحبان قدرت و نيروهای نظامی و شبهنظامی و باندهای قاچاق اسلحه و مواد مخدر و انسان و چه و چه، از اطراف و اکناف دنيا همه با هم از آلپ سرازير میشوند و دخل متجاوز را میآورند. آخر اوراق بهادارشان آنجا خوابيده. به همين سادهگی. اگر از من بپرسيد، اگر نگويم مردمشان، ولی دستکم سياستمداران سوييسی حرامزادهترين آدمهای طول تاريخاند.
ذات سياست اين است که امر اخلاقی نيست. سياستمداری که بنيان سياستاش را بر اخلاق بگذارد (نمیگويم راهبردش را اخلاق انتخابکند که در اين صورت مستقل از معتقداتاش، دستاش را هم میبوسم) يا يک کودن است، يا سياستمدار نيست و دغدغهی اخلاق دارد و چنان شأن مصلحانهيی برای خودش قايل است که از اول غزل را خوانده. در نهايت ممکن است اسطورهيی چيزی ازش دربيايد که بشود برایاش شعرهای حماسی گفت، ولی بدبختانه تاريخ نشانداده که درنهايت هيچ خاصيتی ندارد... هميشه آدمهايی بودهاند که دلشان میخواسته اوضاع دنيا را بهسامان کنند. حالا نه اينکه هميشه بزرگبزرگ فکر کنند که گاندی باشند يا چهگوارا يا ماندلا يا مصدق بهفرض. حتا دهقان فداکار باشند، يا حسين فهميده باشند، يا وارطان باشند، چه میدانم... لابد بودهاند بسياری، من همين نسل خودمان را میدانم. خيلیهامان شب با رؤيای همين چيزها به خواب رفتهايم، يا هنوز میرويم و خواهيمرفت، که «يک کاری بکنيم...» برایمان هميشه مسألهی نجات مطرح بوده، اخلاقی بوده، مبتنی بر اسطوره و آرمان آزادی بوده... نسل ما اينطور بزرگشده، در تلويزيون همينها را ديده، غزه ديده، انتفاضه ديده، انقلاب ديده، جنگ ديده، شهيد ديده، جانباز ديده... تاريخاش همين است، از حسين کربلا و مختار بعدش و بگير و بيا تا سربهداران و اووه تا فاطمی و گلسرخی و شريعتی و... چه میدانم. ملغمهيی از همهچيز خلاصه. هميشه اخلاقی بوده و مشخص است که سياسی نبوده و مبرهن است که سياستورزی، همين سياستورزیی غيراخلاقمدار دنيای متمدن را به يک جاهايی رسانده، نه اسطوره و افسانه، گرچه در راستای همان “I have a dream…” اما با ابزاری غيررؤيايی. هممم؟
بهشخصه يک روز سنگهایام را با خودم واکندم؛ شرط کردم با خودم که نقطهی پايانی بگذارم بر رگ و ريشهی سياسیام که از دست کم هفت نسل پيش از من علیالدوام بر هر آتشی دستی داشته. از مکلا و فقيه مبارز تا چپیی سوسياليست و جاننثار اعلی حضرت گوز آريامهر و بگير و بيا تا حزباللهیی دوآتشه و سپاهی و چه و چه. يکی از فرزندان فاميل عروسی بگيرد، ملون دور سفره مینشينند ديدنی. بانمکترينشان يک قديمتودهيیست که کوبيده رفته جبهه و چفيه و «ياابالفضلالعباس» و جانبازِ خيلیدرصد است، با جابهجا ترکش چسبيده به ستون فقراتاش و موج که مدام در سرش میپيچد و خودش را با الکل و سيگار سر پا نگهمیدارد. شد؟! اين آدم برای من مرکز ثقل اين خانوادهی چهلتکه، نماد اين هويت تکهپاره است که دارم؛ که با شيعه و سنی میجوشم، با ترک و کرد و فارس و هرچه، با قديم چپ و چپِ نو و ليبرال و دموکراسیخواه و روشنفکر دينی و سکولار و لادين و چه و چه مسالمت میکنم و در واقع از دم با همه، با همه مخالفام! میگفتم... دودوتا چهارتا کردم و ديدم تلاش برای اخلاقی بودن برایام مهمتر است، در ضمن کودن هم که نيستم، سودای سيدالشهدا شدن هم ندارم، پس سياستپيشهگی بی سياستپيشهگی. تمام.
حالا اينهمه گفتم که يعنی اين روزها نشستهام در خانه و از تلويزيون تماشا میکنم دور و برم چهخبر است؟ راستاش اين است که نه. خيابان هم رفتهام اين روزها. مگر میشود همدرس و همدانشگاهات را يک مشت رذل ددمنش بزدل به خاک و خون بکشند و ويران کنند و ببرند و «کی بود کی بود من نبودم»شان بلند شود و تو يک جا بند بشوی؟ نه! ولی در اين يک ماه که دست خالی و بنا به قاعدهام بیروبند و ماسک، لابهلای مردمی که گاه سکوت کردهاند و گاه شعار دادهاند و فرارکردهاند و دوباره جمعشدهاند و گاز خوردهاند و کشتهشدهاند و دستگير شدهاند، که راستاش اين است که من بينشان فقط قدم زدهام، تمام مدت باز به همان سؤال فکر میکردم که: «چه بايد کرد؟» که من که سياسی نيستم و به قول اينها محارب نيستم، و در اصل عرضهی دادن چنين هزينههايی را ندارم هيچ، شهامت يک چک سادهی بازجو را هم ندارم، همين منِ ساده که مدام وجداندرد میکشاندش به خيابان و ترس از آن هيبتهای نجس سياه - که شرط میبندم اگر کسی به مرزهای اين مملکت حملهکند، از ترس دشمن در هفت سوراخ قايم میشوند و باز همين مردم سادهاند که کيان اين آب و خاک را حفظ میکنند، نه آن مفتخورهای بیهمهچيز که فقط رو به مردم بیدفاع با سپر و باتوم خيلی «مرد» اند - فراریاش میدهد به کوچهيی و مدام در راه که میرود درهای باز خانهها و مغازهها را به خاطر میسپرد برای فرار... همين منِ ساده که هيچوقت سياسیکار نمیشود و مبارز نمیشود و کوکتل مولوتف پرت نمیکند و از اين قبيل، چه بايد بکند...؟
خيلیها ماتمزده میشوند، اما هر عزايی صاحبعزا میخواهد. صاحب عزای کوی، دانشگاه تهران است. از اين هفت قلم انجمن رسمی و غيررسمیی دانشگاه تهران، از انجمنهای اسلامی و دموکراسیخواهها و نيومارکسيستلنينيستها - که نمیدانم از کدام زبالهدان تاريخ ارتزاق میکنند هنوز - و پانهای رنگبهرنگ فاشيست بیکلهی ديوانه گرفته تا دفتر تحکيم و آنيکی ادوار و چه و چه، که هر کدام يکجورهايی بالاخره با تخفيف میتوانند صاحبعزا بهحساب بيايند، سرشان هم درد میکند برای داد و بیداد، هيچکدام فراخوانی نداند برای گرامیداشت سالگرد به هيچ شکلی، آنوقت مبهوتام من که اين دعوت به راهپيمايی از کجا آمد... هيچ معلوم نشد که بود، کِی بود، چهطور شد. هر که بود، دست هم گذاشت روی بد نوستالژیيی. علمدار چه کسی بود، من يکی که نفهميدم... الغرض، بالاخره هر که میخواهد حرکتی بکند، يا بايد علمداری کند، يا زير علم يک کسی سينه بزند. وقتی علم بیصاحب است، ديگر چه سينهزدنی و چه کشکی... حالا هی بيا توی خيابان و شهامت خرجکن. اين روزها با خودم فکر میکنم نکند اين وسط يک عده جوانِ معصوم شيدايی، فکر ساختارشکنی در سر میپرورانند و در گيرودار معادلات پيچيدهی سال 2009، خيال انقلابهای عهد عتيق میبافند. يکی آن سر دنيا استراتژی میدهد که در خيابان بمانيد و پراکنده باشيد و گل پرت کنيد، يکی اين سر دنيا فتوا صادر میکند که واجب عينیست جائر ساقط کنيد... سرگيجهيیست. سرگيجهيیست... و باز همان سؤال: «من» که علمدار نيستم و نخواهم بود چه بايد بکنم؟ زير علم چه کسی سينه بزنم...؟
حاشاکردن ندارد. اين تقلب ناشيانه، تشتاش از بام افتاده و هفت محله آنورتر را هم خبر کرده. سر و تهاش هم معلوم است، هيچ نقطهی مبهمی هم ندارد که کسی بخواهد درش شک کند. همين ليست آمار صندوقها را، بعد از سه هفته اصلاح و دستکاری هم هر کمسوادی نگاه کند میفهمد که عددسازیست. چيزی که اين وسط من يکی را آزار میدهد - و البته به ضعفشان اميدوار هم میکند - اين است که در صدر تا ذيل اين جماعتی که آرای مردم را دور ريختند و با excel عدد ساختند، بهظاهر که يک نفر هم نبوده که دست کم به اندازهی منِ بیسواد از آمار و احتمالات سردربياورد. اگر بود که مثل آبخوردن بود و فوقاش بيست و چهار ساعت کار میبرد برایاش نشستن و چهار خط برنامه نوشتن که چنان مثل بنز عدد بسازد که مو لای درزش هم نرود و احدالناسی نتواند کوچکترين ايراد مستدلی به نتايج بگيرد. معلوم است که از سيستمی که کردان وزير کشورش میشود نبايد انتظار بيش از اين داشت. حاشاکردن ندارد. معلوم است که من هم مثل خدا میداند چند ميليون نفر معترض، هيچ مشروعيتی قايل نيستم برای دولت برآمده از اين تقلب، اين به قول خاتمی کودتای نرم عيله مردم و جمهوريت. تعارف که نداريم. نگوييم همه، اکثريت اين جامعه ديگر بهروشنی میداند با چه طرف است. باز میماند اين که: «چه بايد کرد...؟»
هيچ اعتقاد ندارم که ابزار قدرت به تنهايی جسارت اعمال قدرت هم میدهد. به فرض هم که تمام رسانهها در اختيارت باشد و تمام نيروی نظامی هم گوشبهفرمانات، دروغ گفتن ماليات دارد، اعمال خشونت هم تبعات. سنگين هم هست و هيچ راحت نيست. ايالات متحدهاش هم برای آنکه بتواند لشکر بکشد به عراق، ناچار است موافقت تمام کشورهای متحدش را جلبکند. به اين راحتیها نيست. اينطور نيست که هر که قدرقدرت بلامنازع نظامی و اتمی بود و قویترين اقتصاد جهان را داشت، شب بخوابد و صبح بيدار شود و هر کاری دلاش خواست بکند. افکار عمومی چيز عجيبیست، چنان فشار میآورد گاهی که دودمان يک طايفهيی را به باد میدهد. بهخصوص که اين طايفه از بزدلترين آدمهای تاريخاند، به گواهیی تاريخ. اگر کسی جرأت کرد دروغی به اين بزرگی به خورد هفتاد ميليون نفر بدهد نتيجهی بلافصل برآوردش از يک واقعيت سادهی اجتماعیست؛ ما ملت حساسيتمان را نسبت به دروغ از دست دادهبوديم. ما تبديل شدهبوديم به مردمی که راحت میتوانستی دروغ تحويلاش بدهی، که خو کرده بود به دروغگفتن. اگر کسی جرأت کرد - راست و دروغ خبرش بر عهدهی راوی، که همه شنيدهايد - که فتوای شرعی در وجوب خيانت در رأی ملت بدهد، نتيجهی مستقيم کلی آمار رسمی از انواع ديگر بود. مثالاش همان که 48% خودفروشان تهران متأهلاند، که يک جماعت کثيری از خير سرمان «روشنانديشان»مان ديگر «لزوم» خيانت را تئوريزه هم کردهاند. اگر کسی جرأت میکند که بهترين جوانان اين مملکت را در شبی صدبرابر دهشتناکتر از آنچه ده سال پيش گذشت، قلع و قمع کند، برای اين است که کسانی از ما در جواب، از صلح و صفا و برادری میگويند و در مذمت «نفرت،» برای اين است که از ما کسانی مدام زر مفت زدهايم بيخ گوش هم که «صلح و آرامش از حقيقت بهتر است،» که گفتهايم: «قضاوت نکنيد، قضاوت جيز است، اخ است،» که از هر صدای مخالفی در اطرافمان، از هر بحث منطقیيی گريختهايم و خير سرمان «احترام قايل بودهايم» برای هر مزخرفی که از هر کسی صادر شد که از مغز، پوستهی خشکی بهجا گذاشته که فقط آلبوم خاطرات میسازد. وقتی تئوری میبافيم که «روابط راه دور» محکوم به شکستاند، يادمان رفته که عشق ما به چيزی مثل «آزادی» هم يک رابطهی راهدور است در طول زمان، که حفظ و حصولاش نياز به استمرار و تحمل سختی دارد. اگر کردانها وزير و صاحب منصب ما شدهاند، نتيجهی اين بیتفاوتی و سردمزاجیست که در عمق جان ما نشسته که خودمان را هيچ میپنداريم و هر چه را بايد به آن مفتخر باشيم، پست میشماريم و جا باز میکنيم برای يک مشت آدم بیصلاحيت دور و برمان و... هی... هی...
اگر فکر میکنيد اينها اوهام است و بیربط است، شرمندهام و بايد بپرسم فکرکردهايد اينها که در مراکز «مطالعات استراتژيک» نشستهاند مگر چه کوفتی را دارند بررسی میکنند؟ مگر آنهمه مستشار و وزير مختار که از چهار قرن پيش راهیی آفريقا و خاورميانه و هندوستان میشدند، وظيفهی اصلیشان چه بود؟ غير از اين برآوردهای اجتماعی؟ فکر کردهايد در اين گيرودار جنگ و گريزهای خيابانی و بيانههای اين و آن، چرا BBC World (و نه بخش فارسیاش) برمیدارد مستند پروندهی قتل زن ناصر محمدخانی را پخش میکند...؟ وگرنه که نيروی نظامی و انتظامیيی که در خيابان صف میبندند اين روزها غير از اين است که از همين مردماند؟ از آن سرگرد نيروی انتظامی گرفته که کلاهخود مسخره را روی سرش تحمل میکند و باتوم را با اکراه در دست دارد و عرق سرد میريزد و دندان بر دندان میسايد، تا اينهمه ستوانيکم و ستواندوم و سرگروهبان وظيفه که همه از دم دانشگاهرفتهاند و هجده تير میفهمند، کسانی غير از همين مردماند؟ فکر میکنيد اگر همينها وسط خيابان هر کدامشان فقط يک عقبگرد بزنند و پشت به ملت بدهند و هيچ حرکت ديگری هم نکنند، چند نفر و با چه جرأتی میتوانند به مردم تعرض کنند؟ قصه قصهی جنگ نيست که قشونکشی بخواهد و جبههی حق و باطل ترسيم شدهباشد و اين مزخرفات. اگر میخواهيد نتيجه بگيريد اينها کار «انگليس» است و بلايیست که استمعار پير و جوان بر سر «جهان سومی»ها میآورند، بايد عرض کنم که: نهخير! همان مردمان متمدن هم مصداق «ترومن شو» لنگاند. در ينگهی دنيا هم که همه از دم بدهکار و وامگذار هزار بنگاه اقتصادیاند و فاصلهی رفاه و homeless شدن به قاعدهی يکهفته است، همين قاعده برقرار است؛ وقتی عادت میکنيد به اينکه يک روز اگر نبوديد و سردماغ نبوديد و از کوره دررفتيد يا مشکلی پيداکرديد يا هر چه، شريک رختخوابتان، پارتنرتان، دوستدخترتان يا زنتان برگردد بگويد “I’m gonna leave you honey.” و شما happy و understanding باشيد، معلوم است که اگر نامهيی از بانکتان بگيريد که خانه و زندهگیتان مصادرهشده هم understanding خواهيدبود. نظام ارزشیی حاکم بر يک جامعه، استراتژيکترين مبنای استقرار نظام حکومتی و اقتصادیست. همين است که فکر میکنم کمپين سبزهای موسویچی يک چيزی در مايههای معجزه بود. در عرض کمتر از دو ماه توانست معضل اساسیی ارزشیی سالهای اخيرمان، اين بیتفاوتیی نهادينهشده در ما را شخم بزند، که حساسمان کند به کسی که «در چشم پنجاه ميليون نگاه میکند و با وقاحت دروغ میگويد.» من جواب «چه بايد کرد؟» را همينجا جستوجو میکنم.
من که سياسی نيستم، من که مبارز نيستم، من که هيچ اعتقاد هم ندارم به ساختارشکنی، من که هيچ صنمی با هيچ سياسیکاری، هيچ مصلحی، هيچ مخالفی اعم از مسالمتآميز و خشناش ندارم، که از اساس ورد زبانام است که: «خلايق، هرچه لايق،» کاری که میکنم اين است که مدام با خودم زمزمهکنم:
دروغ نگو تا به شنيدناش عادت نکنی.
خيانت نکن تا در برابر خيانت بیتفاوت نشوی.
قضاوت کن و قضاوتات را مدام قضاوتکن و قضاوتات را به معرض قضاوت مخالفانات بگذار تا ملزم بمانی به گفتوگو.
کار کوچکات را بزرگ، و کار مهمات را بیاهميت، خطایات را صحيح و رفتار درستات را ناصواب نشمر.مستقل از آنکه اين جريانات به چه سرانجامی برسد، اگر قرارم بود و مسألهام بود و در قدرتام بود که کسی را به چيزی دعوت کنم، پيشنهاد میدادم همهی ملت الیالابد هر شب رأس ساعت 10 به مدت 30 ثانيه به اين چهار جمله فکرکنند. چون به نظرم هر ساختاری، مستقل از آنکه دموکراتيک باشد يا ديکتاتوری يا هر چه، ريشه در قواعد سادهی ارزشیيی دارد که بين آدمهای معمولیی يک جامعه برقرار است. من اصالت را نه به فرد میدهم نه به کلان جامعه. اصالت با قواعد حاکم بر جوامع خرد است. همين است که تعيينکننده است: هر کس را که به راستی و وفا و گفتوگو پایبند باشد، بنا به صلاحيتاش برای موقعيتی در زندهگیی شخصی و اجتماعیمان، مستقل از آن چه در ذهناش میگذرد، احترام کنيم و هر که را جز اين، انکار. همين کافیست.
والسلام علی من اتبع الهدی
پ.ن.
اين آخرين موضعگيریی سياسی يا شبهسياسیی صاحب «بودن و شدن» است.