دل ام عتيقه شده. بايد هديه اش کنم به موزه ای جايی
پ ن
- هفته ی ديگر می شود درست ده سال پيرمرد. چرا اين قدر خرداد ماهِ عجيبی ست...؟
- بس که اردی بهشت اصلِ يبوست است، خرداد جبران می کند. اين همه از نتايج سحر است جوان.
- اووه، يعنی می فرماييد بساط را بچينيم دوباره؟
- به وقت اش چيده می شود. فقط حواس ات به "new lamps for old" باشد. موزه امن تر است.
- ها... غولِ اين حلقه فوق اش تا مغرب برساندمان. از پس چراغ برنمی آيد... بايد حواس جمع باشم...
- باش تا صبح دولت ات بدمد!
خصوصی
بگذار رو راست باشيم. آن روز که [خانم الف] يک باره سرش را عقب کشيد، چشم اش را باز کرد و پرسيد: «چه طور اين قد گرم و دوست داشتنی من و می بوسی، ولی هنوز مدام تکرار می کنی که عاشقِ [خانم آ] هستی؟» حجم مهيب واقعيت بر سرم آوارشد. فهميدم که به زورِ خاطرات و تکرار ذکر «دوست دارمت»ها نمی توان يک عشقِ قديمی را نجات داد. يا هست، يا نيست. پذيرفتن اش دردناک بود، بعد از چهار سال عذابِ جنگيدن با زمين و زمان... که: اين همه برای هيچ؟ نمی شود... ممکن نيست... حتماً چيزی بوده... بايد چيزی مانده باشد... بايد عاقل باشم... حيفِ آن همه جنگيدن نيست؟ لابد چيزی بوده که اين همه به خاطرش جنگيده ايم... بايد هنوز...
اما نمانده بود. به همين ساده گی. ديگر هوس رفتن آن جاده را نداشتم به شوق ديدن اش. گاهی پيش آمده بود فقط، پيش آمده بود... زير و بم هم را می شناختيم. هيچ «اولين»ی را برای نفر بعد نگذاشته بوديم، شايد يکی دو «اولين» فقط... حرف هايی می زديم که صد سناريوی عاشقانه را جواب می داد. اما فقط حرفه ای شده بوديم، با ظاهرِ دل فريبی که حسرت اش به دل خيلی ها بود. لذت می برديم از اين که ما را ببينند با هم، که چشم شان کور شود... اما ديگر چيزی نمانده بود. شايد از اول هم چيزی نبود، شايد فقط يک دهن کجی ی کودکانه بود به زمين و زمان.
ما يک روز باور می کنيم. حتماً چيزکی هست که باورش می کنيم. به روز و ساعت اش هم بسته گی دارد البته، عين خميری که به موقع بر تنور چسبانده شده باشد... آرام آرام دعوت مان را علنی می کنيم. ادعا می کنيم. پای ادعايمان در مقابل زمين و زمان هم می ايستيم. حتا وقتی نم نم باورمان از دست می رود، باز هم ادعا می کنيم. هنوز در مقابل زمين و زمان می ايستيم، حتا در مقابل خودمان: چيزی بوده حتماً... بوده حتماً... بوده لابد... هست لابد...
اين معصوميتِ حزن آلود که در نگاه ات می دود گاهی، خودم را می بينم در آن روزهای بيست ساله گی، در منتها اليه عاشقانه ی نابِ بکرِ شانزده ساله گی. همين عذاب ام می دهد.
به [خانم آ] که گفتم: «خداحافظ»، به هفته نکشيد که بازی کنِ تعويضی را وارد کرد. معتاد بود به اين بازی یِ دهن کجی. فهميدم که: «ما خيال می کنيم عاشق ايم، ما فقط معتادِ هم ايم.» اعتيادم را ترک کردم، ديگر [خانم الف] را هم نديدم، نخواستم که ببينم. معتادِ سيگار شدم. به نظرم آدم ها ارزش شان بيش تر از اين حرف ها آمد که جای گزينِ يک اعتياد باشند... تنها ماندم، تنهايی را انتخاب کردم. گذاشتم اين تيغ آن قدر زخم بزند تا کُند بشود، تا ديگر مرهمی نخواهم برای اين درد. آدم ها آمدند و رفتند، اما من ديگر لبی را نبوسيدم... تا روزی که يقين کردم ديگر از تنهايی نيست، از اعتياد نيست که حضور کسی را می طلبم.
همين.
اما نمانده بود. به همين ساده گی. ديگر هوس رفتن آن جاده را نداشتم به شوق ديدن اش. گاهی پيش آمده بود فقط، پيش آمده بود... زير و بم هم را می شناختيم. هيچ «اولين»ی را برای نفر بعد نگذاشته بوديم، شايد يکی دو «اولين» فقط... حرف هايی می زديم که صد سناريوی عاشقانه را جواب می داد. اما فقط حرفه ای شده بوديم، با ظاهرِ دل فريبی که حسرت اش به دل خيلی ها بود. لذت می برديم از اين که ما را ببينند با هم، که چشم شان کور شود... اما ديگر چيزی نمانده بود. شايد از اول هم چيزی نبود، شايد فقط يک دهن کجی ی کودکانه بود به زمين و زمان.
ما يک روز باور می کنيم. حتماً چيزکی هست که باورش می کنيم. به روز و ساعت اش هم بسته گی دارد البته، عين خميری که به موقع بر تنور چسبانده شده باشد... آرام آرام دعوت مان را علنی می کنيم. ادعا می کنيم. پای ادعايمان در مقابل زمين و زمان هم می ايستيم. حتا وقتی نم نم باورمان از دست می رود، باز هم ادعا می کنيم. هنوز در مقابل زمين و زمان می ايستيم، حتا در مقابل خودمان: چيزی بوده حتماً... بوده حتماً... بوده لابد... هست لابد...
اين معصوميتِ حزن آلود که در نگاه ات می دود گاهی، خودم را می بينم در آن روزهای بيست ساله گی، در منتها اليه عاشقانه ی نابِ بکرِ شانزده ساله گی. همين عذاب ام می دهد.
به [خانم آ] که گفتم: «خداحافظ»، به هفته نکشيد که بازی کنِ تعويضی را وارد کرد. معتاد بود به اين بازی یِ دهن کجی. فهميدم که: «ما خيال می کنيم عاشق ايم، ما فقط معتادِ هم ايم.» اعتيادم را ترک کردم، ديگر [خانم الف] را هم نديدم، نخواستم که ببينم. معتادِ سيگار شدم. به نظرم آدم ها ارزش شان بيش تر از اين حرف ها آمد که جای گزينِ يک اعتياد باشند... تنها ماندم، تنهايی را انتخاب کردم. گذاشتم اين تيغ آن قدر زخم بزند تا کُند بشود، تا ديگر مرهمی نخواهم برای اين درد. آدم ها آمدند و رفتند، اما من ديگر لبی را نبوسيدم... تا روزی که يقين کردم ديگر از تنهايی نيست، از اعتياد نيست که حضور کسی را می طلبم.
همين.
شايد خدا دل اش قصه ی تازه می خواهد
وقتی تمام تضادها را به رسميت می شناسم، سکوت حاکم می شود. در هزار پيچ، هزار سبقت هم گرفته باشم برای گفتن آن يک جمله، خودش می شود پيچ هزار و يکم... هزار پيچ را برگشته ام و هنوز پيچ آخر مانده، اين جا در گلويم.
اسم اش را می گذارند «کنشِ راديکال»؟ من نمی فهمم. اسم اش «عاشقی» است؟ نمی دانم... شايد اين قصه اسم اش چيز ديگری ست. هر چه هست اصلاً. بگذار پير که شدی، قصه را برای نوه هايت تعريف کن. شايد آن ها اسم خوبی بلد باشند.
اسم اش را می گذارند «کنشِ راديکال»؟ من نمی فهمم. اسم اش «عاشقی» است؟ نمی دانم... شايد اين قصه اسم اش چيز ديگری ست. هر چه هست اصلاً. بگذار پير که شدی، قصه را برای نوه هايت تعريف کن. شايد آن ها اسم خوبی بلد باشند.
«آينه ای در برابر آينه ات می گذارم
تا از تو ابديتی بسازم.»
تا از تو ابديتی بسازم.»
پ ن
شايد بايد اسم وب لاگ را عوض کنم، بگذارم: «بودن، شدن و ماندن.» من که به انقلاب دايمی اعتقادی ندارم. به قول پومبا: «اگه همه ش عميق نگاه کنيم، پس کی به هدف می رسيم؟» لبه ی زمين آن طورها هم شره نمی کند دختر.
من
- سفر را دوست دارم پيرمرد. نه برای ديدن يک مشت خشت و آهن پاره، يا گل و بته هايی که آن سر دنيا می رويند... دل ام می خواهد آدم ها را ببينم، وقتی در بند سقف بالای سرشان نيستند، يا يک مکان امن برای قضای حاجت.
- پس چرا ما تحت مبارک را چسبانده ای به اين صندلی؟
- خب، مسافرها گاه گداری از اين حوالی رد می شوند. يعنی راست اش فکر می کنم اگر از جای ام تکان نخورم بيش تر می بينم شان.
- يک تز احمقانه ی ديگر... پوف!
- خب... راست اش هميشه با خودم فکر کرده ام آمديم و يک مسافر دل اش گرمِ ماندن شد. می توانيم با هم بنشينيم و ببينيم. مسافرها راه شان جدا می شود روزی. الآن چند سالی ست که مشتری دايم بوفه ی ترمينال ها شده ام، خاطرات ام را دود می کنم... تو که می دانی، نشسته ام ببينم از اين همه مسافر کسی ماندنی می شود يا نه. اين هم زنده گی یِ من است.
- پس چرا ما تحت مبارک را چسبانده ای به اين صندلی؟
- خب، مسافرها گاه گداری از اين حوالی رد می شوند. يعنی راست اش فکر می کنم اگر از جای ام تکان نخورم بيش تر می بينم شان.
- يک تز احمقانه ی ديگر... پوف!
- خب... راست اش هميشه با خودم فکر کرده ام آمديم و يک مسافر دل اش گرمِ ماندن شد. می توانيم با هم بنشينيم و ببينيم. مسافرها راه شان جدا می شود روزی. الآن چند سالی ست که مشتری دايم بوفه ی ترمينال ها شده ام، خاطرات ام را دود می کنم... تو که می دانی، نشسته ام ببينم از اين همه مسافر کسی ماندنی می شود يا نه. اين هم زنده گی یِ من است.
گاری کوپر؟ شوخی می کنيد
- از کجا بفهمم پيرمرد؟
- مشکل از جنس دعوای کلاسيک و مدرن نيست، جنگ ديدگاه سيستماتيک و غيرسيستماتيک هم نيست. مشکل نوعی فقدان خودسازگاری ست، به عبارت ديگر...
- ببين پيرمرد! يک سؤال ساده پرسيدم. فلسفه نباف.
- ساده اش اين است که عصيان و تجربه وجوه منحصر به فرد ماهيت انسانی است. واضح است که هر قالبی محکوم به شکست است، يعنی درست از لحظه يی که يک هنجار تبديل به هنجار می شود ديگر می توانی ادعا کنی که وجود خارجی ندارد؛ يا اگر چيزی به آن نام هست، کپی یِ متغيرِ وهم آلودی از اصل است. حالا در مورد اين قضيه ی خاص...
- پيرسگ! همين يک قضيه برای من مهم است. گور پدر قالب و هنجار و کوفت و زهرمار. يک جواب روشن می خواهم. می فهمی؟
- تو هيچ وقت حوصله ی مقدمات را نداری. اصلن شما جوان ها دنبال مقدمات نيستيد. می پريد وسط يک اوضاعی خودتان را گرفتار می کنيد، بعد که يک باره به خودتان می آييد و می فهميد زير پا تان خالی شده، يا شايد از اول هم خالی بوده، به دم دست ترين طنابی که جلوی تان بياندازند چنگ می زنيد و معلق بين زمين و آسمان می مانيد. بعد سه دسته می شويد؛ آن هايی که طاقت ندارند و خودشان را سقوط می کنند، کسانی که قيافه ی حق به جانب و خرسند می گيرند و ادعا می کنند هميشه دنبال همين طناب و تعليق بوده اند، يک دسته يی هم هستند که هی زر می زنند مثل تو و جواب می خواهند. خوب به منِ پيرمرد چه مربوط که تو تا يک خيانت ديدی از وفاداری منزجر شدی به جای آن که از خائن منزجر بشوی؟ به من چه که يک رييس جمهور عوض شد، قانون گريز شدی؟ من چه گناهی کردم که تا آن بلا بر سرت نازل شد، خدا را گذاشتی روی طاقچه تا خاک بخورد؟ تا آدم ها برای ات محک تصديق اند، وضع ات همين است که هست.
- ... خب. غلط کردم. حق با توست. حالا بگو از کجا بفمم.
- اين آخرش است، بی مقدمات. اگر نفهميدی و باز هم خطا رفتی گردن خودت:
اشک و خشم ات را کجا، با که «قسمت» کرده ای؟ همان جا.
- مشکل از جنس دعوای کلاسيک و مدرن نيست، جنگ ديدگاه سيستماتيک و غيرسيستماتيک هم نيست. مشکل نوعی فقدان خودسازگاری ست، به عبارت ديگر...
- ببين پيرمرد! يک سؤال ساده پرسيدم. فلسفه نباف.
- ساده اش اين است که عصيان و تجربه وجوه منحصر به فرد ماهيت انسانی است. واضح است که هر قالبی محکوم به شکست است، يعنی درست از لحظه يی که يک هنجار تبديل به هنجار می شود ديگر می توانی ادعا کنی که وجود خارجی ندارد؛ يا اگر چيزی به آن نام هست، کپی یِ متغيرِ وهم آلودی از اصل است. حالا در مورد اين قضيه ی خاص...
- پيرسگ! همين يک قضيه برای من مهم است. گور پدر قالب و هنجار و کوفت و زهرمار. يک جواب روشن می خواهم. می فهمی؟
- تو هيچ وقت حوصله ی مقدمات را نداری. اصلن شما جوان ها دنبال مقدمات نيستيد. می پريد وسط يک اوضاعی خودتان را گرفتار می کنيد، بعد که يک باره به خودتان می آييد و می فهميد زير پا تان خالی شده، يا شايد از اول هم خالی بوده، به دم دست ترين طنابی که جلوی تان بياندازند چنگ می زنيد و معلق بين زمين و آسمان می مانيد. بعد سه دسته می شويد؛ آن هايی که طاقت ندارند و خودشان را سقوط می کنند، کسانی که قيافه ی حق به جانب و خرسند می گيرند و ادعا می کنند هميشه دنبال همين طناب و تعليق بوده اند، يک دسته يی هم هستند که هی زر می زنند مثل تو و جواب می خواهند. خوب به منِ پيرمرد چه مربوط که تو تا يک خيانت ديدی از وفاداری منزجر شدی به جای آن که از خائن منزجر بشوی؟ به من چه که يک رييس جمهور عوض شد، قانون گريز شدی؟ من چه گناهی کردم که تا آن بلا بر سرت نازل شد، خدا را گذاشتی روی طاقچه تا خاک بخورد؟ تا آدم ها برای ات محک تصديق اند، وضع ات همين است که هست.
- ... خب. غلط کردم. حق با توست. حالا بگو از کجا بفمم.
- اين آخرش است، بی مقدمات. اگر نفهميدی و باز هم خطا رفتی گردن خودت:
اشک و خشم ات را کجا، با که «قسمت» کرده ای؟ همان جا.
