Jul 16, 2009

باز هم سلام آقای سبز

[+]

بغض من ديگر کجا، کی به نگاه خانم جان از لای در حياط، های‌های اشک می‌شد اگر «مادرِ من!» را مشق نکرده‌بودی به خواهران غريب...

آن رنگ ماند و ماند و آمد تا اين روزگارمان آقای عاطفه، آقای سبز... جای تو هم خالی. باز نشستم و هایهای اشک شد به نگاه خانم جان از لای در حياط... کجاييد...؟ کجا...؟
حی علی الصلوة
Jul 15, 2009
آدمیزاد يک چيزیست که لاکردار تئوريزه نمیشود. همين است شايد که بهتدريج فراری شدهام از خواندن هر نوشتهيی که بشود جملهيی از دروناش بيرون کشيد و در گيومه گذاشت و زيرش نوشت: فلانی. عذابآورترين کار دنيا هم گفتن جملههای اين چنينیست، آن هم بیآنکه روايتی. مثل همين چند خط که نوشتم. چه میگويم...؟

Wake me up, when September ends

آدم بايد با خودش روراست باشد. حوصله ندارم. دوست دارم تا ظهر بخوابم، بعد ناهار مفصلی بخورم و سيگار بکشم و چای بنوشم و فيلم نگاه کنم فقط. غروب که شد، بروم کافه بنشينم مزخرف بگويم و اسپاگتی بخورم و موزيک گوش بدهم. کافه که تعطيل شد، بيايم خانه بنشينم پای مشقهایام که به درد هيچ کسی نمیخورد و برای احدی مهم نيست، تا صبح. هيچ تلفن زنگ نزند. کسی دم در نيايد. و من باز بدانم همان آدم مهجور تنها هستم که منتظر است پریی کوچک خوابآلودی با بوسهيی از خواب بيدارش کند، و او نکند که نکند که نکند...

آدم بايد با خودش روراست باشد.

[ ]

میپرسد. جوابی ندارم. حرف میزند. حرفی ندارم. کلمههایام گماند. ماندهاند. جاماندهاند، لابهلای نوشتههايی که میخوانم، به همان شکل، درست با همان املای خاص. جملههايی که لهجه دارند، بو میدهند، بوی عرق تن من را میدهند... دورم. درست آن لحظه که صورتام گم است لای موهای... نمیدانم چه رنگی، کدام بو... فاجعه اين است. پرت میشوم جايی در دوردست. انگار در جادهام. پيچ به پيچهای بیانتها که کسی منتظر نيست. بعد نگاه میکنم در تاريکی، پلکهای کنجکاو، نگران، انگشتهايی که فرومیروند در پشتام گرم... و من که دورم، دور... زمان زيادی نگذشته. میخواهم بگويم: بگذر. تو که ملکهی عدالت را میشناسی با آن ترازوی ناميزاناش... بگذر. جانِ سخت تا خاکسترِ حريق يادها شود روزگار چه بالا و پست... بگذر. خلاصام کن و بگذر... نمیگويم. میترسم. پامال میکنم، من که پامالام، با کلمههایام که در دهانشان میچرخد، بیآنکه بدانند. اين نقطهی پايان است بر عشق زير چکمههای کودتا.
Jul 13, 2009
دلام کتاب میخواهد، ويولنزدن توی حمام، بلال و بيد مجنون

از اين قبيل

چرا سياسی نيستم

می‌گويند سوييس جای خوبی‌ست، نه؟ ارتش ندارد. هميشه بی‌طرف است در هر جنگی. سه چهار زبان رسمی دارد، يعنی هر وقت تعداد نفوسی که به يک زبانی حرف می‌زنند از به‌فرض هزار نفر تجاوزکند، رسمی‌اش می‌کنند. همه خوب و خوش و خرم کنار هم اوقات می‌گذرانند. در مجموع به شکل عجيبی انسان‌اند. هممم؟ خب. ولی حواس‌مان که هست، همين اوتوپيای مدرن، بهشت تبه‌کاران دنياست. شما يک حساب ناشناس باز کن در يکی از بانک‌های اين بهشت، بعد کل بودجه‌ی يک سالِ يک مملکت را بريز توی‌اش، هيچ‌کس نمی‌پرسد خرت به چند. حساب هم قربان‌اش بروم سودش منفی‌ست. يعنی که خودشان در جريان‌اند پول از يک جای ناجوری آمده، يک درصدی‌اش را می‌گيرند و برای‌ات قايم‌اش می‌کنند. پول را می‌شويند و روی بند رخت ديگری پهن می‌کنند. کسی ناراضی‌ست؟ معلوم است که نه! ارتش می‌خواهند چه کنند؟ اگر کسی نگاه چپ به اين بهشت بياندازد، تمام صاحبان قدرت و نيروهای نظامی و شبه‌نظامی و باندهای قاچاق اسلحه و مواد مخدر و انسان و چه و چه، از اطراف و اکناف دنيا همه با هم از آلپ سرازير می‌شوند و دخل متجاوز را می‌آورند. آخر اوراق بهادارشان آن‌جا خوابيده. به همين ساده‌گی. اگر از من بپرسيد، اگر نگويم مردم‌شان، ولی دست‌کم سياست‌مداران سوييسی حرام‌زاده‌ترين آدم‌های طول تاريخ‌اند.

ذات سياست اين است که امر اخلاقی نيست. سياست‌مداری که بنيان سياست‌اش را بر اخلاق بگذارد (نمی‌گويم راه‌بردش را اخلاق انتخاب‌کند که در اين صورت مستقل از معتقدات‌اش، دست‌اش را هم می‌بوسم) يا يک کودن است، يا سياست‌مدار نيست و دغدغه‌ی اخلاق دارد و چنان شأن مصلحانه‌يی برای خودش قايل است که از اول غزل را خوانده. در نهايت ممکن است اسطوره‌يی چيزی ازش دربيايد که بشود برای‌اش شعرهای حماسی گفت، ولی بدبختانه تاريخ نشان‌داده که درنهايت هيچ خاصيتی ندارد... هميشه آدم‌هايی بوده‌اند که دل‌شان می‌خواسته اوضاع دنيا را به‌سامان کنند. حالا نه اين‌که هميشه بزرگ‌بزرگ فکر کنند که گاندی باشند يا چه‌گوارا يا ماندلا يا مصدق به‌فرض. حتا دهقان فداکار باشند، يا حسين فهميده باشند، يا وارطان باشند، چه می‌دانم... لابد بوده‌اند بسياری، من همين نسل خودمان را می‌دانم. خيلی‌هامان شب با رؤيای همين چيزها به خواب رفته‌ايم، يا هنوز می‌رويم و خواهيم‌رفت، که «يک کاری بکنيم...» برای‌مان هميشه مسأله‌ی نجات مطرح بوده، اخلاقی بوده، مبتنی بر اسطوره و آرمان آزادی بوده... نسل ما اين‌طور بزرگ‌شده، در تلويزيون همين‌ها را ديده، غزه ديده، انتفاضه ديده، انقلاب ديده، جنگ ديده، شهيد ديده، جان‌باز ديده... تاريخ‌اش همين است، از حسين کربلا و مختار بعدش و بگير و بيا تا سربه‌داران و اووه تا فاطمی و گل‌سرخی و شريعتی و... چه می‌دانم. ملغمه‌يی از همه‌چيز خلاصه. هميشه اخلاقی بوده و مشخص است که سياسی نبوده و مبرهن است که سياست‌ورزی، همين سياست‌ورزی‌ی غيراخلاق‌مدار دنيای متمدن را به يک جاهايی رسانده، نه اسطوره و افسانه، گرچه در راستای همان “I have a dream…” اما با ابزاری غيررؤيايی. هممم؟

به‌شخصه يک روز سنگ‌های‌ام را با خودم واکندم؛ شرط کردم با خودم که نقطه‌ی پايانی بگذارم بر رگ و ريشه‌ی سياسی‌ام که از دست کم هفت نسل پيش از من علی‌الدوام بر هر آتشی دستی داشته. از مکلا و فقيه مبارز تا چپی‌ی سوسياليست و جان‌نثار اعلی حضرت گوز آريامهر و بگير و بيا تا حزب‌اللهی‌ی دوآتشه و سپاهی و چه و چه. يکی از فرزندان فاميل عروسی بگيرد، ملون دور سفره می‌نشينند ديدنی. بانمک‌ترين‌شان يک قديم‌توده‌يی‌ست که کوبيده رفته جبهه و چفيه و «ياابالفضل‌العباس» و جان‌بازِ خيلی‌درصد است، با جابه‌جا ترکش چسبيده به ستون فقرات‌اش و موج که مدام در سرش می‌پيچد و خودش را با الکل و سيگار سر پا نگه‌می‌دارد. شد؟! اين آدم برای من مرکز ثقل اين خانواده‌ی چهل‌تکه، نماد اين هويت تکه‌پاره است که دارم؛ که با شيعه و سنی می‌جوشم، با ترک و کرد و فارس و هرچه، با قديم چپ و چپِ نو و ليبرال و دموکراسی‌خواه و روشن‌فکر دينی و سکولار و لادين و چه و چه مسالمت می‌کنم و در واقع از دم با همه، با همه مخالف‌ام! می‌گفتم... دودوتا چهارتا کردم و ديدم تلاش برای اخلاقی بودن برای‌ام مهم‌تر است، در ضمن کودن هم که نيستم، سودای سيدالشهدا شدن هم ندارم، پس سياست‌پيشه‌گی بی سياست‌پيشه‌گی. تمام.

حالا اين‌همه گفتم که يعنی اين روزها نشسته‌ام در خانه و از تلويزيون تماشا می‌کنم دور و برم چه‌خبر است؟ راست‌اش اين است که نه. خيابان هم رفته‌ام اين روزها. مگر می‌شود هم‌درس و هم‌دانش‌گاه‌ات را يک مشت رذل ددمنش بزدل به خاک و خون بکشند و ويران کنند و ببرند و «کی بود کی بود من نبودم»شان بلند شود و تو يک ‌جا بند بشوی؟ نه! ولی در اين يک ماه که دست خالی و بنا به قاعده‌ام بی‌روبند و ماسک، لابه‌لای مردمی که گاه سکوت کرده‌اند و گاه شعار داده‌اند و فرارکرده‌اند و دوباره جمع‌شده‌اند و گاز خورده‌اند و کشته‌شده‌اند و دست‌گير شده‌اند، که راست‌اش اين است که من بين‌شان فقط قدم زده‌ام، تمام مدت باز به همان سؤال فکر می‌کردم که: «چه بايد کرد؟» که من که سياسی نيستم و به قول اين‌ها محارب نيستم، و در اصل عرضه‌ی دادن چنين هزينه‌هايی را ندارم هيچ، شهامت يک چک ساده‌ی بازجو را هم ندارم، همين منِ ساده که مدام وجدان‌درد می‌کشاندش به خيابان و ترس از آن هيبت‌های نجس سياه - که شرط می‌بندم اگر کسی به مرزهای اين مملکت حمله‌کند، از ترس دشمن در هفت سوراخ قايم می‌شوند و باز همين مردم ساده‌اند که کيان اين آب و خاک را حفظ می‌کنند، نه آن مفت‌خورهای بی‌همه‌چيز که فقط رو به مردم بی‌دفاع با سپر و باتوم خيلی «مرد» اند - فراری‌اش می‌دهد به کوچه‌يی و مدام در راه که می‌رود درهای باز خانه‌ها و مغازه‌ها را به خاطر می‌سپرد برای فرار... همين منِ ساده که هيچ‌وقت سياسی‌کار نمی‌شود و مبارز نمی‌شود و کوکتل مولوتف پرت نمی‌کند و از اين قبيل، چه بايد بکند...؟

خيلی‌ها ماتم‌زده می‌شوند، اما هر عزايی صاحب‌عزا می‌خواهد. صاحب عزای کوی، دانش‌گاه تهران است. از اين هفت قلم انجمن رسمی و غيررسمی‌ی دانش‌گاه تهران، از انجمن‌های اسلامی‌ و دموکراسی‌خواه‌ها و نيومارکسيست‌لنينيست‌ها - که نمی‌دانم از کدام زباله‌دان تاريخ ارتزاق می‌کنند هنوز - و پان‌های رنگ‌به‌رنگ فاشيست بی‌کله‌ی ديوانه گرفته تا دفتر تحکيم و آن‌يکی ادوار و چه و چه، که هر کدام يک‌جورهايی بالاخره با تخفيف می‌توانند صاحب‌عزا به‌حساب بيايند، سرشان هم درد می‌کند برای داد و بی‌داد، هيچ‌کدام فراخوانی نداند برای گرامی‌داشت سال‌گرد به هيچ شکلی، آن‌وقت مبهوت‌ام من که اين دعوت به راه‌پيمايی از کجا آمد... هيچ معلوم نشد که بود، کِی بود، چه‌طور شد. هر که بود، دست هم گذاشت روی بد نوستالژی‌يی. علم‌دار چه کسی بود، من يکی که نفهميدم... الغرض، بالاخره هر که می‌خواهد حرکتی بکند، يا بايد علم‌داری کند، يا زير علم يک کسی سينه بزند. وقتی علم بی‌صاحب است، ديگر چه سينه‌زدنی و چه کشکی... حالا هی بيا توی خيابان و شهامت خرج‌کن. اين روزها با خودم فکر می‌کنم نکند اين وسط يک عده جوانِ معصوم شيدايی، فکر ساختارشکنی در سر می‌پرورانند و در گيرودار معادلات پيچيده‌ی سال 2009، خيال انقلاب‌های عهد عتيق می‌بافند. يکی آن سر دنيا استراتژی می‌دهد که در خيابان بمانيد و پراکنده باشيد و گل پرت کنيد، يکی اين سر دنيا فتوا صادر می‌کند که واجب عينی‌ست جائر ساقط کنيد... سرگيجه‌يی‌ست. سرگيجه‌يی‌ست... و باز همان سؤال: «من» که علم‌دار نيستم و نخواهم بود چه بايد بکنم؟ زير علم چه کسی سينه بزنم...؟

حاشاکردن ندارد. اين تقلب ناشيانه، تشت‌اش از بام افتاده و هفت محله آن‌ورتر را هم خبر کرده. سر و ته‌اش هم معلوم است، هيچ نقطه‌ی مبهمی هم ندارد که کسی بخواهد درش شک کند. همين ليست آمار صندوق‌ها را، بعد از سه هفته اصلاح و دست‌کاری هم هر کم‌سوادی نگاه کند می‌فهمد که عددسازی‌ست. چيزی که اين وسط من يکی را آزار می‌دهد - و البته به ضعف‌شان اميدوار هم می‌کند - اين است که در صدر تا ذيل اين جماعتی که آرای مردم را دور ريختند و با excel عدد ساختند، به‌ظاهر که يک نفر هم نبوده که دست کم به اندازه‌ی منِ بی‌سواد از آمار و احتمالات سردربياورد. اگر بود که مثل آب‌خوردن بود و فوق‌اش بيست و چهار ساعت کار می‌برد برای‌اش نشستن و چهار خط برنامه نوشتن که چنان مثل بنز عدد بسازد که مو لای درزش هم نرود و احدالناسی نتواند کوچک‌ترين ايراد مستدلی به نتايج بگيرد. معلوم است که از سيستمی که کردان وزير کشورش می‌شود نبايد انتظار بيش از اين داشت. حاشاکردن ندارد. معلوم است که من هم مثل خدا می‌داند چند ميليون نفر معترض، هيچ مشروعيتی قايل نيستم برای دولت برآمده از اين تقلب، اين به قول خاتمی کودتای نرم عيله مردم و جمهوريت. تعارف که نداريم. نگوييم همه، اکثريت اين جامعه ديگر به‌روشنی می‌داند با چه طرف است. باز می‌ماند اين که: «چه بايد کرد...؟»

هيچ اعتقاد ندارم که ابزار قدرت به تنهايی جسارت اعمال قدرت هم می‌دهد. به فرض هم که تمام رسانه‌ها در اختيارت باشد و تمام نيروی نظامی هم گوش‌به‌فرمان‌ات، دروغ گفتن ماليات دارد، اعمال خشونت هم تبعات. سنگين هم هست و هيچ راحت نيست. ايالات متحده‌اش هم برای آن‌که بتواند لشکر بکشد به عراق، ناچار است موافقت تمام کشورهای متحدش را جلب‌کند. به اين راحتی‌ها نيست. اين‌طور نيست که هر که قدرقدرت بلامنازع نظامی و اتمی بود و قوی‌ترين اقتصاد جهان را داشت، شب بخوابد و صبح بيدار شود و هر کاری دل‌اش خواست بکند. افکار عمومی چيز عجيبی‌ست، چنان فشار می‌آورد گاهی که دودمان يک طايفه‌يی را به باد می‌دهد. به‌خصوص که اين طايفه از بزدل‌ترين آدم‌های تاريخ‌اند، به گواهی‌ی تاريخ. اگر کسی جرأت کرد دروغی به اين بزرگی به خورد هفتاد ميليون نفر بدهد نتيجه‌ی بلافصل برآوردش از يک واقعيت ساده‌ی اجتماعی‌ست؛ ما ملت حساسيت‌مان را نسبت به دروغ از دست داده‌بوديم. ما تبديل شده‌بوديم به مردمی که راحت می‌توانستی دروغ تحويل‌اش بدهی، که خو کرده بود به دروغ‌گفتن. اگر کسی جرأت کرد - راست و دروغ خبرش بر عهده‌ی راوی، که همه شنيده‌ايد - که فتوای شرعی در وجوب خيانت در رأی ملت بدهد، نتيجه‌ی مستقيم کلی آمار رسمی از انواع ديگر بود. مثال‌اش همان که 48% خودفروشان تهران متأهل‌اند، که يک جماعت کثيری از خير سرمان «روشن‌انديشان»‌مان ديگر «لزوم» خيانت را تئوريزه هم کرده‌اند. اگر کسی جرأت می‌کند که به‌ترين جوانان اين مملکت را در شبی صدبرابر دهشت‌ناک‌تر از آن‌چه ده سال پيش گذشت، قلع و قمع کند، برای اين است که کسانی از ما در جواب، از صلح و صفا و برادری میگويند و در مذمت «نفرت،» برای اين است که از ما کسانی مدام زر مفت زده‌ايم بيخ گوش هم که «صلح و آرامش از حقيقت به‌تر است،» که گفته‌ايم: «قضاوت نکنيد، قضاوت جيز است، اخ است،» که از هر صدای مخالفی در اطراف‌مان، از هر بحث منطقی‌يی گريخته‌ايم و خير سرمان «احترام قايل بوده‌ايم» برای هر مزخرفی که از هر کسی صادر شد که از مغز، پوسته‌ی خشکی به‌جا گذاشته که فقط آلبوم خاطرات می‌سازد. وقتی تئوری می‌بافيم که «روابط راه دور» محکوم به شکست‌اند، يادمان رفته که عشق ما به چيزی مثل «آزادی» هم يک رابطه‌ی راه‌دور است در طول زمان، که حفظ و حصول‌اش نياز به استمرار و تحمل سختی دارد. اگر کردان‌ها وزير و صاحب منصب ما شده‌اند، نتيجه‌ی اين بی‌تفاوتی و سردمزاجی‌ست که در عمق جان ما نشسته که خودمان را هيچ می‌پنداريم و هر چه را بايد به آن مفتخر باشيم، پست می‌شماريم و جا باز می‌کنيم برای يک مشت آدم بی‌صلاحيت دور و برمان و... هی... هی...

اگر فکر می‌کنيد اين‌ها اوهام است و بی‌ربط است، شرمنده‌ام و بايد بپرسم فکرکرده‌ايد اين‌ها که در مراکز «مطالعات استراتژيک» نشسته‌اند مگر چه کوفتی را دارند بررسی می‌کنند؟ مگر آن‌همه مستشار و وزير مختار که از چهار قرن پيش راهی‌ی آفريقا و خاورميانه و هندوستان می‌شدند، وظيفه‌ی اصلی‌شان چه بود؟ غير از اين برآوردهای اجتماعی؟ فکر کرده‌ايد در اين گيرودار جنگ و گريزهای خيابانی و بيانه‌های اين و آن، چرا BBC World (و نه بخش فارسی‌اش) برمی‌دارد مستند پرونده‌ی قتل زن ناصر محمدخانی را پخش می‌کند...؟ وگرنه که نيروی نظامی و انتظامی‌يی که در خيابان صف می‌بندند اين روزها غير از اين است که از همين مردم‌اند؟ از آن سرگرد نيروی انتظامی گرفته که کلاه‌خود مسخره را روی سرش تحمل می‌کند و باتوم را با اکراه در دست دارد و عرق سرد می‌ريزد و دندان بر دندان می‌سايد، تا اين‌همه ستوان‌يکم و ستوان‌دوم و سرگروه‌بان وظيفه که همه از دم دانش‌گاه‌رفته‌اند و هجده تير می‌فهمند، کسانی غير از همين مردم‌اند؟ فکر می‌کنيد اگر همين‌ها وسط خيابان هر کدام‌شان فقط يک عقب‌گرد بزنند و پشت به ملت بدهند و هيچ حرکت ديگری هم نکنند، چند نفر و با چه جرأتی می‌توانند به مردم تعرض کنند؟ قصه قصه‌ی جنگ نيست که قشون‌کشی بخواهد و جبهه‌ی حق و باطل ترسيم شده‌باشد و اين مزخرفات. اگر می‌خواهيد نتيجه بگيريد اين‌ها کار «انگليس‌» است و بلايی‌ست که استمعار پير و جوان بر سر «جهان سومی‌»ها می‌آورند، بايد عرض کنم که: نه‌خير! همان مردمان متمدن هم مصداق «ترومن شو» لنگ‌اند. در ينگه‌ی دنيا هم که همه از دم بده‌کار و وام‌گذار هزار بن‌گاه اقتصادی‌اند و فاصله‌ی رفاه و homeless شدن به قاعده‌ی يک‌هفته است، همين قاعده برقرار است؛ وقتی عادت می‌کنيد به اين‌که يک روز اگر نبوديد و سردماغ نبوديد و از کوره دررفتيد يا مشکلی پيداکرديد يا هر چه، شريک رخت‌خواب‌تان، پارتنرتان، دوست‌دخترتان يا زن‌تان برگردد بگويد “I’m gonna leave you honey.” و شما happy و understanding باشيد، معلوم است که اگر نامه‌يی از بانک‌تان بگيريد که خانه و زنده‌گی‌تان مصادره‌شده هم understanding خواهيدبود. نظام ارزشی‌ی حاکم بر يک جامعه، استراتژيک‌ترين مبنای استقرار نظام حکومتی و اقتصادی‌ست. همين است که فکر می‌کنم کمپين سبزهای موسوی‌چی يک چيزی در مايه‌های معجزه بود. در عرض کم‌تر از دو ماه توانست معضل اساسی‌ی ارزشی‌ی سال‌های اخيرمان، اين بی‌تفاوتی‌ی نهادينه‌شده در ما را شخم بزند، که حساس‌مان کند به کسی که «در چشم پنجاه ميليون نگاه می‌کند و با وقاحت دروغ می‌گويد.» من جواب «چه بايد کرد؟» را همين‌جا جست‌وجو می‌کنم.

من که سياسی نيستم، من که مبارز نيستم، من که هيچ اعتقاد هم ندارم به ساختارشکنی، من که هيچ صنمی با هيچ سياسی‌کاری، هيچ مصلحی، هيچ مخالفی اعم از مسالمت‌آميز و خشن‌اش ندارم، که از اساس ورد زبان‌ام است که: «خلايق، هر‌چه لايق،» کاری که می‌کنم اين است که مدام با خودم زمزمه‌کنم:

دروغ نگو تا به شنيدن‌اش عادت نکنی.
خيانت نکن تا در برابر خيانت بی‌تفاوت نشوی.
قضاوت کن و قضاوت‌ات را مدام قضاوت‌کن و قضاوت‌ات را به معرض قضاوت مخالفان‌ات بگذار تا ملزم بمانی به گفت‌وگو.
کار کوچک‌ات را بزرگ، و کار مهم‌ات را بی‌اهميت، خطای‌ات را صحيح و رفتار درست‌ات را ناصواب نشمر.


مستقل از آن‌که اين جريانات به چه سرانجامی برسد، اگر قرارم بود و مسأله‌ام بود و در قدرت‌ام بود که کسی را به چيزی دعوت کنم، پيش‌نهاد می‌دادم همه‌ی ملت الی‌الابد هر شب رأس ساعت 10 به مدت 30 ثانيه به اين چهار جمله فکر‌کنند. چون به نظرم هر ساختاری، مستقل از آن‌که دموکراتيک باشد يا ديکتاتوری يا هر چه، ريشه در قواعد ساده‌ی ارزشی‌يی دارد که بين آدم‌های معمولی‌ی يک جامعه برقرار است. من اصالت را نه به فرد می‌دهم نه به کلان جامعه. اصالت با قواعد حاکم بر جوامع خرد است. همين است که تعيين‌کننده است: هر کس را که به راستی و وفا و گفت‌وگو پای‌بند باشد، بنا به صلاحيت‌اش برای موقعيتی در زنده‌گی‌ی شخصی و اجتماعی‌مان، مستقل از آن چه در ذهن‌اش می‌گذرد، احترام کنيم و هر که را جز اين، انکار. همين کافیست.

والسلام علی من اتبع الهدی


پ.ن.
اين آخرين موضع‌گيری‌ی سياسی‌ يا شبه‌سياسی‌ی صاحب «بودن و شدن» است.
Jul 9, 2009

[ ]

قل: هل مِن شرکائکم مَن يَهدی الی الحق؟ قل: الله يَهدی للحق. أفمن يَهدی الی الحق احق ان يُتبع أمن لايَهدی؟ الا ان يُهدی... فما لَکم؟ کيف تَحکمون؟!

يونس، 35
Jul 4, 2009

سبز اميد

يا، روايت من از اين:

1. تا پايان سال 87، تعداد مشترکين ارتباطات سيار در ايران به 31 ميلون و 400 هزار خط موبايل رسيد که از اين ميان بيش از 16 ميليون از خطوط دايم و مابقی از خطوط اعتباری استفاده میکنند. تعداد سايتهای BTS بيش از 17 هزار اعلام شده که غير از شهرها، 25 هزار روستا و 37 هزار کيلومتر از جادههای اصلی را پوشش میدهد. طرح ICT روستايی هم که از سال 83 با هدف گسترش دفاتر خدمات ارتباطی در روستاهای کشور کليد خورد، تا پايان برنامهی پنجسالهی چهارم بايد 10 هزار روستا را تحت پوشش قراردهد. از اهداف جانبیی اين طرح، ارايهی سرويس اينترنت با ظرفيت 64 Kbps به خانههای روستايیست. امروز قريب به 23 ميليون ايرانی از اينترنت استفاده میکنند. 60 هزار ايرانی وبلاگ مینويسند. معلوم نيست چند ده، يا چند صد هزار ايرانی در Yahoo360 و facebook و غيره عضو هستند...

2. من يک مخابراتیی سادهام که کار اجرايیی قابل عرضی نکرده. سهمام از آن 17 هزار و خردهای BTS، نصب چهار پنج BTS و چند خط انتقال و پيچ سفتکردن در يک مرکز سوييچ بوده، از ICT روستايی ده دوازده روستا. اما راستاش اين است که بخش بزرگی از افتخار زندهگیام همينهاست، همينها که در مقابل کارهای کسانی که از طراحی و نصب و راهاندازی و بهينهسازی و نگهداریی روز و شب گذاشتهاند، آنقدر کوچک است که جايی حرفاش را نمیزنم. ولی الان اينجا مینويسم به دليلی که در آخر میگويم.

3. فرض کنيد من يک جوک SMSی را برای دو نفر از دوستانام بفرستم، و هر کدام از آن دو، SMS را برای دو نفر ديگر بفرستند و اين کار به ترتيبی ادامه پيداکند که در هر مرحله هر کس SMS را برای دو نفری که قبلن SMS مربوطه را دريافت نکردهاند، بفرستد. اگر فرآيند دليور شدن، خواندن و فوروارد کردن بهطور متوسط 10 دقيقه طول بکشد، در عرض 4 ساعت تمام 31 ميلون مشترک ايرانی SMS را خواندهاند. البته که بعضیها چيزی را فوروارد نمیکنند اما بعضیها هر چه دستشان میرسد برای 20 نفر میفرستند. بعضیها 4 ساعت طول میکشد تا SMS را بخوانند، اما بعضیها سرعت خواندن و فرستادنشان حد زير دقيقهاست. قطعیست که در فرآيند ارسالهای متولی لوپ هم اتفاق میافتد، و اصولن ماهيت شبکههای رفاقتی با گرافهای درختی جور درنمیآيد، ولی تجربهی اورکات و فيسبوک و اينها نشان میدهد که من و شما هم به قول يک نفر: «با چهار واسطه فرند آو فرند میشويم با هيلاری کلينتون!» با اين وجود، حتا اگر 50% خطا برای تحليل فوق در نظر بگيريم، بعد از 4 ساعت دستکم 15 ميليون ايرانی محتوای SMS را میدانند. حالا اين در شرايطیست که هر کدام از اين 15 ميليون، در خانه و شرکت و خيابان و پارک و اتوبوس و کلاس و مغازه و سر زمين و غيره، برای بغلدستیشان جوک را زبانی تعريف نکنند.

4. چهار سال پيش، با سه نفر ديگر يک نيمچه شرکت داشتيم. کارهای نصابیی کوچک میگرفتيم از مخابرات. يکیشان همين ICT روستايی بود، کار ساده بود اما دردسر داشت و پول نداشت. صبح علیالطلوع میزديم به جاده، گاهی ظهر میرسيديم به پرتترين دهات، غروب تمام میکرديم، نيمهشب خانه بوديم. من و بهنام نامی با هم میرفيتم. داغ انتخابات رياستجمهوری تازه بود هنوز. يک بار که آنوسطها دست از کار کشيده بوديم به نان و پنيری و چای، رؤيايی در سرم شکل گرفت. گفتم: «بهنام! به جان خودم و خودت چهار سال ديگه اين مرتيکه رأی نمياره.» گفت: «جينه باشلاده...!» گفتم: «چهار سال ديگه تو اين دهکوره هم دستکم يه نفر پيدا میشه يه چيزی بخونه غير از اونی که تو تلويزيون به خوردش میدن...»

5. گفتم که من يک مخابراتیی سادهام. به همان اندازهی کوچکی که گفتم مفتخرم به اينکه در موج سبز ايران نقش مفيدی داشتهام. همين اندازه کوچک... اما مهم! بسيار مهمتر از چند تراکتی که پخش کردم، چند پوستری که بالا بردم، اشکآورهايی که پشت سردر دانشگاه خوردم، اشکهايی که در کوی ريختم، چند قدمی که از انقلاب تا آزادی، از هفت تير تا بلوار برداشتم، توپخانهيی که ايستادم و فرياد زدم، شنبهی سياه که منگ ضربهی باتوم، سه بار اميرآبادی را سروته کردم که همان موقع رنگ خون ندا گرفت... من سياسی نيستم، تحليل ندارم، جنگجو نيستم، آتش نمیتوانم بزنم. هزار بار ديگر هم چشم در چشم آن هيبتهای سياه بايستم، از ساچمه و گاز و باتوم، از گلوله میترسم. میترسم. میترسم. من مبارز نيستم. اما يک مخابراتیی ساده هستم! به اندازهی چهار پنج BTS، به اندازهی چند لاين و ماکس، چند لينک HDSL، چند لوپ روی 2Meg که مودم سرش بزنم که هستم. تو که پزشکای، آنقدر هستی که اگر کسی زنگ زد و پرسيد به کسی که از شدت گازگرفتهگی دارد بیهوش میافتد چه کمک اوليهيی غير از دود سيگار میشود رساند... تو که حقوق میدانی، آنقدر هستی که امثال منِ بیاطلاع را روشنکنی که گيرمان کجاست... تو که جهان را مطالعه میکنی، آنقدر هستی که نشانمان بدهی دنيای متمدن چه راهی را طی کرده و از چه مخاطراتی گذشته تا شده اين... تو که شاعری، نويسندهيی، آنقدر هستی که ترانهيی بنويسی که زمزمه کنيم تا يادمان نرود... تو که مینوازی، آهنگ میسازی... تو که معلمای... تو که رانندهای... تو که... در اين سالها قبح دروغ را شکستند، خيانت را تئوريزه و مجاز کردند، ما را از آزمايشگاه و کلاس و دفتر کار و بيمارستان و... بيرون کشيدند و گوشهنشين کافه و معتاد رختخواب کردند. با آدمهای حقير در مسندهای بزرگ تحقيرمان کردند... اما،

جهان به دستهای کوچک و اميدهای کوچک آدمهای معمولی آباد میشود، که در کنجهای تنهايی و وهن هنوز و همچنان درکارند.

«امید به آینده رساترین اعتراض ماست. به سابقه دیرینه این سرزمین نگاه کنید. در زندگانی ما مردم که از کهن‌ترین تمدن‌ها زاده شده‌ایم، فراز کنونی جزئی از یک تاریخ طولانی است. ما در جاده‌ای به درازای تاریخ همه بشریت قدم می‌زنیم. در این جاده چه بسیار ملت‌ها که منقرض شدند و جز داستانی از آنان باقی نماند. آن چیزی که ملت ما را به خلاف آنان و علیرغم سخت‌ترین رویدادها زنده نگه داشت امید بود، زیرا آفت این راهپیمایی هزاران ساله ناامیدی است. مردم ما می‌توانستند با بدبینی و ناامیدی حوادثی شبیه به آنچه را که در جریان انتخابات گذشته با آن روبرو شدیم پیش‌بینی کنند و به صحنه نیایند. آیا آنان اشتباه کردند که به این پیش‌بینی‌ها اعتنا نکردند؟ نه! آنان به مقتضای روح امیدی که هسته درونی هویت ملی ما را شکل داده و ما را در طول هزاره‌ها زنده نگه‌ داشته است چنین کردند. به‌ویژه با جوانان می‌گویم که اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.»

«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظر تشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»
Jul 1, 2009
شب ها را می دوزم به صبح. انگار که اشک آور زده باشند توی سرم، کلمه ها به هر سو می دوند تمام وقت، سيگار روشن می کنند. پيرمرد خيابان ها را گز می کند. من جوانه ی تازه را صبوری می کنم پای پنجره.
Jun 28, 2009
ما بوديم
و شديم
Jun 26, 2009
دست را بده، پا را بده، عمر را بده، فکر را بده، زبان را بده، قلم را حتا بده، چشم را اما نه... برای خودت نگه دار، باز نگه دار. نگاه کن. خوب نگاه کن.
Jun 21, 2009

[...]

پيشبينی نمیکنم. تحليل نمیکنم. سعی نمیکنم با اين اطلاعات ناقص محدود جنبههای پنهان قضيه را حدس بزنم. نه... اصلن کدام جنبهی پنهان؟ کدام تحليل؟ کدام بازیی منطقی...؟ کارمان شده اين که شبها خبر بگيريم از هم:

- سلام. زندهای؟
- سلام. تو خوبی؟
- آره. خدافظ.
- مراقب خودت باش. خدافظ.

مراقب خودتان باشيد. همين.
Jun 12, 2009

سلام/خداحافظ، بودريار/گنو

تا به حال همه تصميمشان را گرفتهاند. من از اين لحظه که آدمها تصميمشان را میگيرند میترسم. ولی يادگرفتهام علیرغم ترس زندهگی کنم...

کتابها را ورق میزنم به دنبال شعری که مناسب حال باشد. میخواهم انتخابکنم؛ برای هر کدام از شرايطی که ممکن است پيش بيايد. محض شادیی پيروزی چيزی پيدا نمیکنم، بس که هميشه حسرت شکستها بوده تا بوده...

بر لبهی «پايان دموکراسی» ايستادهايم، «در سايهی اکثريت خاموش» بسته است، و هر طلب حلاليتی بیپاسخ میماند...

«والسلام علی من اتبع الهدی» هم خوب بود. يادش به خير...

«ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع» لابد...

صبح يکشنبه اعلام بازنشستهگی میکنم.
Jun 11, 2009

تا بهار دلنشين

تو را جز به مهر نامبردن نشايد
و کينه سهمِ دشمن است.
باقی،
من و آرزوی گيسوانِ تو در باد،
من و داغ لبان تو بیدريغِ آسمان...
من و اين سکوت پر از خشم
چشم در چشمِ آن که تو را
به کنجی آويختهی درد،
تو را و مرا اينچنين دور،
چه بسيار دور میخواست...

به طراوت اين سبز
تا که آن «همه» باشيم دوباره
تنها قدمی
پيشتر...
Jun 10, 2009

[]

يعنی همانطور که خاتمی «گفتوگو» را وارد ادبياتمان کرد، اميدوارم موسوی بماند که «اخلاق» را ضميمهاش کند. اخلاق... چهقدر نديده بوديم در اين چند سال... حالا آن بالا در رأس قوهی اجرايیمان به کنار، دور و برمان هم کم ديده بوديم کسی از اخلاق بگويد، در مذمت دروغ، در ثنای امانتداری، وفا...

خوب است. خــوب!
Jun 9, 2009

انسانام آرزوست

امروز خيلی آدمها ديدم، زن و مرد، پير و جوان. چند جوان همسن و سال خودم، که پدرانشان «اعداميان» آن سالها بودند. چند جوان همسن و سال خودم، که فرزندان «شهيدان» عمليات بيتالمقدس بودند. چند جوان همسن و سال خودم، که «ستارهداران» اين سالها بودند. میدانی...؟ همه کنار هم ايستاده بودند، همه مچبندهای سبز داشتند، زنجيری ساخته بودند به اتحاد.

از کنارشان که میگذشتم، با نگاهی دوخته به زمين به نشانهی احترام، نوشتهی روی پيراهنام را که زمزمه میکردند: «انسانم آرزوست» آرامتر میگرفتم هر بار، که فهميدهبودم چرايیی اين همدلی را.

روز بینظيری بود، بینظير...